نام کتاب: وداع با اسلحه
به بالا نگاه کند، دست او را گرفت و همانجا باهم نشستند.
خواهر بزرگتر، که آن قدر وحشت زده بود، شروع به هق هق کرد. آیمو گفت: «ترسوندمش. قصد ترسوندنش رو نداشتم.» بارتولومئو کوله بارش را در آورد و دو تکه پنیر برید. گفت: «بیا، گریه
نکن.» |
دختر بزرگ تر سرش را تکان داد و همچنان گریه کرد، ولی دختر کوچک تر پنیر را گرفت و شروع کرد به خوردن. پس از مدتی دختر کوچک تر تکه دوم پنیر را به خواهرش داد و هردو خوردند. خواهر بزرگتر هنوز کمی هق هق میکرد.
آیمو گفت: «چند دقیقه دیگه حالش جا می آد.» |
فکری به سرش رسید. از دختری که کنارش بود پرسید: «دختری؟» او سرش را با قوت به پایین تکان داد.
اون هم دختره؟» به خواهر او اشاره کرد. هر دو دختر سرهاشان را به پایین تکان دادند و دختر بزرگ تر چیزی به لهجه خودش گفت.
بارتولومئو گفت: «اشکالی نداره.» به نظر می آمد که هر دو دختر شاد شده اند.
من آنها را همچنان که کنار هم نشسته بودند پهلوی آیمو، که گوشه ماشین تکیه داده بود، رها کردم و به ماشین پیانی رفتم. کاروان ماشین ها حرکت نمی کرد. ولی سربازها از کنار آن می گذشتند. باران هنوز به شدت می بارید و من فکر کردم که شاید بعضی از معطلی های کاروان از ماشین هایی باشد که سیم کشی شان خیس شده است. بیشتر به نظر می رسید که از اسب ها یا آدم هایی است که خواب شان می برد. اما در شهرها وقتی هم که همه بیدارند ممکن است راه آمد و شد بسته شود. این نتیجه مخلوط شدن وسایل نقلیه اسبی و موتوری است. این دو به درد

صفحه 236 از 395