به سرکار بگو اسمت چیه، اینجا چه کار می کنی.»
دختر وحشت زده به من نگاه کرد. دختر دیگر نگاهش را به پایین دوخته بود. دختری که به من نگاه کرد، چیزی گفت . به لهجه ای که یک کلمه هم از آن نفهمیدم. تپلی و گندمگون بود و در حدود شانزده ساله می نمود.
پرسیدم: «?Sorella» و به دختر دیگر اشاره کردم. سرش را تکان داد و لبخند زد.
گفتم: «خیلی خوب.» و روی زانویش زدم. همین که به او دست زدم، احساس کردم که خودش را جمع کرد و کنار کشید. خواهرش هیچ نگاهش را بلند نمی کرد. شاید یک سال کوچکتر می نمود. آیمو دستش را روی ران دختر بزرگ تر گذاشت و دختر دست او را پس زد. آیمو به دختر خندید.
به خودش اشاره کرد: «آدم خوب»؛ به من هم اشاره کرد: «آدم خوب، نترس.» دختر وحشت زده به او نگاه کرد. هردو با هم، مانند دو مرغ وحشی بودند.
آیمو پرسید: «پس اگه منو نمی خواد، چرا با من سوار می شه؟ همین که یه اشاره به شون کردم، تندی سوار شدند.» رو به دختر کرد و گفت: «نترس. کسی تورو نمی ..» لفظ مبتذل آن معنی را به کار برد. من متوجه شدم که دختر فقط معنای آن کلمه را فهمید و بس. چشمانش با ترس زیاد به او نگریست. شال را محکم کشید. ایمو گفت: «ماشین همه ش پره. کسی تورو نمی ... جای ... نیس.» هربار که آن کلمه را می گفت، دختر کمی خودش را جمع می کرد. بعد همچنان که خودش را جمع کرده بود و نشسته بود و به او نگاه می کرد، شروع به گریه کرد. دیدم که لبهایش لرزید و بعد اشک روی گونه های تپلی اش سرازیر شد. خواهرش بی آنکه
دختر وحشت زده به من نگاه کرد. دختر دیگر نگاهش را به پایین دوخته بود. دختری که به من نگاه کرد، چیزی گفت . به لهجه ای که یک کلمه هم از آن نفهمیدم. تپلی و گندمگون بود و در حدود شانزده ساله می نمود.
پرسیدم: «?Sorella» و به دختر دیگر اشاره کردم. سرش را تکان داد و لبخند زد.
گفتم: «خیلی خوب.» و روی زانویش زدم. همین که به او دست زدم، احساس کردم که خودش را جمع کرد و کنار کشید. خواهرش هیچ نگاهش را بلند نمی کرد. شاید یک سال کوچکتر می نمود. آیمو دستش را روی ران دختر بزرگ تر گذاشت و دختر دست او را پس زد. آیمو به دختر خندید.
به خودش اشاره کرد: «آدم خوب»؛ به من هم اشاره کرد: «آدم خوب، نترس.» دختر وحشت زده به او نگاه کرد. هردو با هم، مانند دو مرغ وحشی بودند.
آیمو پرسید: «پس اگه منو نمی خواد، چرا با من سوار می شه؟ همین که یه اشاره به شون کردم، تندی سوار شدند.» رو به دختر کرد و گفت: «نترس. کسی تورو نمی ..» لفظ مبتذل آن معنی را به کار برد. من متوجه شدم که دختر فقط معنای آن کلمه را فهمید و بس. چشمانش با ترس زیاد به او نگریست. شال را محکم کشید. ایمو گفت: «ماشین همه ش پره. کسی تورو نمی ... جای ... نیس.» هربار که آن کلمه را می گفت، دختر کمی خودش را جمع می کرد. بعد همچنان که خودش را جمع کرده بود و نشسته بود و به او نگاه می کرد، شروع به گریه کرد. دیدم که لبهایش لرزید و بعد اشک روی گونه های تپلی اش سرازیر شد. خواهرش بی آنکه