نام کتاب: وداع با اسلحه
خودمان برگشتم. این کاروان ممکن بود تا یودین ادامه داشته باشد. پیانی روی فرمان خوابش برده بود. من سوار ماشین شدم و کنار او به خواب رفتم. چند ساعت بعد، صدای ماشین جلومان را شنیدم که توی دنده زد. پیانی را بیدار کردم و ما هم حرکت کردیم. چند متری رفتیم، بعد نگه داشتیم، بعد باز رفتیم. باران هنوز می بارید.
کاروان دوباره در تاریکی شب از حرکت افتاد و دیگر حرکت نکرد. پیاده شدم و به عقب رفتم که آیمو و بونلو را ببینم. بونلو دو گروهبان از رسته مهندسی را پهلوی خودش سوار کرده بود. وقتی که من رسیدم، شق ورق نشستند.
بونلو گفت: «اینها رو جا گذاشته اند که روی یک پل نمی دونم چه کار بکنند، حالا نمی تونند واحدشون رو پیدا کنند. من هم سوارشون کردم.»
با اجازه سرکار ستوان.» گفتم: «مانعی نداره.» بونلو گفت: «سرکار ستوان امریکاییه. همه رو سوار می کنه.»
یکی از گروهبانها لبخند زد. دیگری از بونلو پرسید که من از ایتالیایی های ساکن شمال امریکا هستم یا جنوب.
ایتالیایی نیست. امریکایی اصله.»
گروهبانها مؤدب بودند، ولی باور نکردند. من آنها را رها کردم و به سوی آیمو برگشتم. او دو دختر پهلویش نشانده و خودش کنج ماشین تکیه داده بود و سیگار می کشید.
گفتم: «بارتو، بارتو.» خندید.
گفت: «سرکار با این ها صحبت کنین. من نمی فهمم چی میگن. اوهوی!» دستش را روی ران دختر گذاشت و یک جور خودمانی آن را فشار داد. دختر شالش را دور خودش پیچید و دست او را پس زد. آیمو گفت: «اوهوی!

صفحه 234 از 395