فصل بیست و هشتم
هنگامی که از شهر میگذشتیم، شهر در باران و تاریکی خالی بود و
بسیاری هم بود و چندتایی گاری هم بود که از خیابانهای دیگر به خیابان اصلی می آمدند. هنگامی که از شهر بیرون رفتیم و دباغ خانه را پشت سر گذاشتیم و به جاده اصلی رسیدیم، نظامی ها، کامیون ها، گاریهای اسبی و توپها در یک ستون پهن و کندرو حرکت می کردند. ما آهسته و پیوسته زیر باران پیش می رفتیم؛ کلاهک رادیاتور ماشین ما کم و بیش محاذی سپر پشت کامیونی بود که بلند بار زده بود و روی بارش برزنت خیس کشیده بودند. بعد کامیون نگه داشت. تمام کاروان از حرکت افتاد. کامیون باز حرکت کرد و کمی جلوتر رفتیم، بعد ایستاد. من پیاده شدم و جلو رفتم؛ از میان کامیون ها و گاری ها و از زیر گردن خیس اسبها میگذشتم. گرفتگی راه خیلی جلوتر بود. از جاده خارج شدم، روی یک تخته از نهر آب گذاشتم و در دشت آن سوی نهر راه افتادم. همچنان که از کنار کاروان جلو می رفتم، کاروان بی حرکت را از میان درخت ها زیر باران می دیدم. در حدود یک میل رفتم. کاروان حرکت نکرد، ولی از آن سوی وسایل نقلیه بی حرکت قشون را می دیدم که میگذشت. از آن سوی جاده، به ماشین های
هنگامی که از شهر میگذشتیم، شهر در باران و تاریکی خالی بود و
بسیاری هم بود و چندتایی گاری هم بود که از خیابانهای دیگر به خیابان اصلی می آمدند. هنگامی که از شهر بیرون رفتیم و دباغ خانه را پشت سر گذاشتیم و به جاده اصلی رسیدیم، نظامی ها، کامیون ها، گاریهای اسبی و توپها در یک ستون پهن و کندرو حرکت می کردند. ما آهسته و پیوسته زیر باران پیش می رفتیم؛ کلاهک رادیاتور ماشین ما کم و بیش محاذی سپر پشت کامیونی بود که بلند بار زده بود و روی بارش برزنت خیس کشیده بودند. بعد کامیون نگه داشت. تمام کاروان از حرکت افتاد. کامیون باز حرکت کرد و کمی جلوتر رفتیم، بعد ایستاد. من پیاده شدم و جلو رفتم؛ از میان کامیون ها و گاری ها و از زیر گردن خیس اسبها میگذشتم. گرفتگی راه خیلی جلوتر بود. از جاده خارج شدم، روی یک تخته از نهر آب گذاشتم و در دشت آن سوی نهر راه افتادم. همچنان که از کنار کاروان جلو می رفتم، کاروان بی حرکت را از میان درخت ها زیر باران می دیدم. در حدود یک میل رفتم. کاروان حرکت نکرد، ولی از آن سوی وسایل نقلیه بی حرکت قشون را می دیدم که میگذشت. از آن سوی جاده، به ماشین های