نام کتاب: وداع با اسلحه
گشنه مون می شه.»|
بارتولومئو، مگه تو خوابت نمی آد؟ » «نه، زیاد خوابم نمیآد. آب که جوش اومد، ولش میکنم. آتیش خودش خاموش می شه.» |
گفتم: «بهتره بگیری به قدری بخوابی. می تونیم پنیر و گوشت سرد بخوریم.»
گفت: «این بهتره، یه چیز گرم و نرمی برای اون دوتا آنارشیست ها خوبه. سرکار شما بخوابین.»
تو اتاق سرگرد یه تخت خواب هست.» شما اونجا بخوابین.» | «نه، من میرم بالا، تو اتاق قدیمی خودم. مشروب میخوای؟»
باشه برای وقتی که می ریم، سرکار. حالا برام خوب نیست.»
اگه بعد از سه ساعت بیدار شدی و من هنوز صداتون نکرده بودم منو بیدار کنین، خوب؟»
سرکار من ساعت ندارم.» تو اتاق سرگرد یه ساعت به دیوار هست.» خیلی خوب»
آن وقت بیرون رفتم، از سالن غذاخوری و راهرو گذشتم و از پله های مرمر بالا رفتم و به اتاقی که من و رینالدی در آن زندگی می کردیم، رسیدم. بیرون باران می بارید. به سوی پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم، هوا داشت تاریک می شد و من سه تا ماشین ها را دیدم که در یک خط زیر درخت ها ایستاده بودند. هوا سرد بود و درختها خیس بودند و از نوک شاخه ها قطره های آب آویزان بود. به تخت خواب رینالدی برگشتم و دراز کشیدم و خودم را به دست خواب سپردم.

صفحه 229 از 395