نام کتاب: وداع با اسلحه
در یک خط در جاده جلو ویلا، زیر باران کنار درخت ها ردیف شده بودند. ما به درون بیمارستان رفتیم.
گفتم: «تو آشپزخونه آتش درس کنین، اسباباتونو خشک کنین.» | پیانی گفت: «من به لباس خشک اهمیت نمیدم. من می خوام بخوابم.» بونلو گفت: «من رو تخت خواب سرگرد می خوابم.» پیانی گفت: «من که اهمیت نمیدم کجا می خوابم.» من در را باز کردم: «اینجا دو تا تخت خواب هست.» بونلو گفت: «من هیچ وقت نمی دونستم توی این اتاق چی هست.» پیانی گفت: «این اتاق همون یارو پیره بود دیگه. گفتم: «شما دونفر اونجا بخوابین، من بیدارتون میکنم.»
بونلو گفت: «سرکار اگه خیلی بخوابین، اتریشی ها بیدارمون می کنندها.» |
گفتم: «من زیاد نمی خوابم، آیمو کجاست؟» |
رفت بیرون، سراغ آشپزخونه.» گفتم: «بالا بگیرین بخوابین.»
پیانی گفت: «من می خوابم. من تمام روز همین طور نشستنکی خواب بودم. چشمهام اصلا واز نمی شد.»
بولو گفت: «پوتین هات رو در آر. این تخت خواب همون یارو پیره ست.»
پیانی روی تخت خواب دراز کشید: «پیره برای من مهم نیست.» پوتین های گل آلودش راست ایستاده بود: سرش روی بازوهایش بود. من بیرون رفتم و به آشپز سر زدم. آیمو آتشی در اجاق روشن کرده بود و یک پاتیل پر از آب روی آن گذاشته بود.
گفت: «گفتم بلکه یه خورده ماکارونی روبه راه کنم. وقتی بیدار بشیم

صفحه 228 از 395