نام کتاب: وداع با اسلحه
داد. آن دو خانم همچنان گریه می کردند. دیگران با علاقه به شهر نگاه می کردند. من به ماشین برگشتم.
بونلو گفت: «باید همراه شون بریم. این خوب سفری می شه.» من گفتم: «آره، خوب سفری در پیش داریم.»
سفر ننگینی در پیش داریم.» گفتم: «من هم مقصودم همین بود.» به جاده فرعی ویلا رسیدیم.
دلم می خواست وقتی چند تا از اون گردن کلفتها می آن، من هم اونجا باشم.»
یعنی میگی می آن؟» | بله که میان تمام نفرات ارتش دوم این خانم رئیس رو می شناسند.» ما جلو ویلا بودیم.
بونلو گفت: «بهش میگن "خانم والده". خانم هاش تازه اند، ولی خودش رو همه می شناسند. خانم هارو گمون کنم همین قبل از عقب نشینی آورده بودند.»
«خوب، برای خودشون عشقی میکنند.» |
«آره. به عقیده من هم برای خودشون یه عشقی میکنن. دلم می خواس همین طور مفتکی خودم رو تو گله شون بندازم. راستی تو اون خونه خیلی گرون حساب می کنند. دولت مارو غارت میکنه.»|
گفتم: «ماشین رو وردار ببر بیرون، به مکانیک ها بگو روش کار کنند. روغنش رو عوض کنند، به دیفرنسیلش هم یه نگاهی بکنند. بنزین هم بزن، بعد یه چرت بخواب.»|
«اطاعت، سرکار ستوانه
ویلا خالی بود. رینالدی با بیمارستان رفته بود. سرگرد هم پرسنل بیمارستان را در اتومبیل ستاد گذاشته بود و رفته بود. یک یادداشت برای

صفحه 226 از 395