نام کتاب: وداع با اسلحه
گفتم: «بسیار خوب.»
شب بعد، عقب نشینی آغاز شد. شنیدیم که آلمانها و اتریشیها جبهه ما را شکافته اند و از راه های کوهستانی به سوی چیویداله و یودین سرازیر شده اند. عقب نشینی منظم و خیس و اندوهبار بود. شب آهسته در جاده شلوغ پیش می رفتیم و از توپ ها، اسب هایی که گاری می کشیدند، قاطرها، کامیونها که همگی زیر باران راه می پیمودند و از جبهه بیرون می رفتند، میگذشتیم. بیش از هنگام پیش روی بی نظمی دیده نمی شد. |
آن شب ما کمک کردیم تا بیمارستان های صحرایی را، که در دهکده های کمتر آسیب دیده برپا کرده بودند، خالی کنند. زخمی ها را به بهداری پلاوا، در بستر رودخانه بردیم؛ روز بعد، سراسر روز را زیر باران دوندگی کردیم تا بیمارستانها و مرکز پلاوا را خالی کنیم. باران به شدت می بارید و لشگر باین سیتزا حرکت می کرد و در باران اکتبر رو به بیرون فلات سرازیر بود و از رودخانه ای که بهار آن سال پیروزی های بزرگ از آنجا آغاز شده بود میگذشت. ما در نیمه روز بعد به گوریزیا وارد شدیم. باران بند آمده بود و شهر کمابیش خالی بود. هنگامی که به خیابان رسیدیم. داشتند خانم های فاحشه خانه سربازها را سوار کامیون می کردند. هفت خانم بودند که کلاه ها و کت های شان را پوشیده بودند و جامه دان های کوچکی در دست داشتند. دوتای آنها گریه می کردند. از دیگران، یکی به ما لبخند زد و زبانش را در آورد، و آن را به بالا و پایین تکان داد. لبهای کلفت و چشم های سیاه داشت.
من ماشین را نگه داشتم و به سوی آنها رفتم و با خانم رئیس حرف زدم. گفت که خانم های مخصوص افسران صبح زود حرکت کرده اند. کجا رفته اند؟ گفت به کونلیانو رفته اند. کامیون حرکت کرد. خانمی که لبهای کلفت داشت دوباره زبانش را برای ما در آورد. خانم رئیس دست تکان

صفحه 225 از 395