نام کتاب: وداع با اسلحه
بزرگی در شمال رخ داده است. گفت: «اگر اون مادرقحبهها جلوشون رو بازگذاشته باشند، کار ما ساخته ست.»
یکی از افسران بهداری گفت: «آلمانها هستند که حمله میکنند.» کلمه آلمانها چیزی بود که می بایست از آن ترسید، ما نمی خواستیم کاری به کار آلمانها داشته باشیم.
افسر بهداری گفت: «پونزده لشکر آلمانی خطوط جبهه رو شکافته اند، ما رو از ریشه میکنند.»
در ستاد تیپ می گفتند این خط باید حفظ بشه. میگفتند شکاف چندون وسیع نیست، ما یک خط رو که از مونته ماجوره شروع میشه و از روی کوه ها میگذره نگه می داریم.»
این رو از کجا شنیده اند؟» | از ستاد ارتش.» | فرمان عقب نشینی هم از ستاد رسید.»
من گفتم: «ما تحت نظر ستاد کار می کنیم، ولی اینجا من تحت امر شما هستم. طبعا وقتی شما بگید برو، من میرم؛ ولی فرمانها رو درست معلوم کنید چیه.»
فرمان این است که ما اینجا بمونیم، شما زخمیهارو از اینجا به مرکز
ببرین.»
گفتم: «بعضی وقتها هم زخمیها رو از مرکز به بیمارستان صحرایی می بریم. ببینم، من تاحالا هیچ عقب نشینی ندیده ام، اگر قرار بشه عقب نشینی کنیم، این همه زخمی را چه طور بریم؟» |
زخمی هارو نمی بریم. هرچی بتونیم می بریم، باقی رو ول میکنیم.» پس من با ماشین ها چه ببرم؟» لوازم بیمارستان را ببر.»

صفحه 224 از 395