نام کتاب: وداع با اسلحه
خیس پاییزی را دیدم، با ابرهایی که بر فراز قله های تپه ها بود، و پرده های حصیری روی جاده که خیس بود و چکه می کرد. پیش از غروب یک بار خورشید ظاهر شد و روی جنگل های لخت پشت کوه تابید. در جنگل های روی آن کوه، توپ های اتریشی فراوان بود، ولی فقط چندتایی آتش می کردند. من کپه های ناگهانی دود شراپنل را در آسمان فراز یک خانه روستایی ویران، نزدیک خط جبهه، می دیدم؛ کپه های نرمی بود که یک برق زرد و سفید در میان آن می درخشید. آدم برق را می دید، سپس صدای انفجار را می شنید، سپس می دید که حلقه دود به هم می خورد و با وزش باد رقیق می شود. در ویرانه ها و در جاده کنار خانه ویرانی که پست ما بود گلوله های شراپنل فراوان بود، ولی آن روز بعد از ظهر نزدیکی های پست را گلوله باران نمی کردند. ما دو ماشین را پر کردیم و در جاده پوشیده از حصیرهای تر راندیم و آفتاب دم غروب از شکاف حصیر به درون می تابید. پیش از آن که از آنجا بیرون برویم و به جاده روباز پشت تپه ها برسیم، آفتاب غروب کرده بود. سپس در جاده روباز راندیم و همین که جاده پیچید و از پشت تپه ها بیرون آمد و باز به درون تونل حصیری چهارگوش رفت، باران دوباره آغاز شد. |
شب باد برخاست و ساعت سه پس از نیمه شب، که باران یک ریز می بارید، بمبارانی رخ داد و کروآتها از چمن زارهای دامنه کوه و از میان جنگلها گذشتند و به خط مقدم جبهه رسیدند. در تاریکی زیر باران می جنگیدند و حمله متقابل نفرات وحشت زده خط دوم، آنها را عقب راند. گلوله های توپ و فشفشه های بسیار زیر باران منفجر می شدند و آتش مسلسل و تفنگ سراسر خط را گرفته بود. کروآتها دوباره نیامدند و جبهه آرام تر شد و در فواصل شدت باد و باران صدای بمباران عظیمی را از شمال دوردست می شنیدیم.

صفحه 222 از 395