نام کتاب: وداع با اسلحه
بمباران رخ می دهد اما عده زخمیها زیاد نیست. اما حالا که باران آغاز شده، بیمار فراوان خواهیم داشت. قرار بود که اتریشی ها حمله کنند، ولی او باور نداشت. ماهم قرار بود حمله کنیم، اما نیروهای تازه به آنجا نیاورده بودند، بنابرین او گمان می کرد که از این حمله هم خبری نخواهد شد. خوراک کمیاب بود و او خوشحال بود که در گوریزیا غذای سیری خواهد خورد. اما من شام چه خورده ام؟ به او گفتم. گفت که بسیار عالی ست. به خصوص از شنیدن نام دلچه خوشش آمد. من جزئیات شام را شرح ندادم، فقط گفتم که دلچه خورده ام و به نظرم خیال کرد که چیزی بهتر و کامل تر از نوعی نان شیرینی خورده ام.
آیا من می دانم که او را به کجا خواهند فرستاد؟ گفتم که نمی دانم، اما می دانم که چند تای دیگر از ماشین ها در کاپورتو است. گفت خدا کند که به آنجا برود، جای کوچک و قشنگی است و او کوه های بلندی را که پشت آن قد برافراشته اند دوست دارد. جینو پسر خوبی بود. به نظر می رسید که همه او را دوست دارند. گفت جهنم واقعی در سان گابریل بود، و آن حمله ای که در پشت لوم رخ داد و کارش خراب شد. گفت که اتریشیها توپخانه بسیار قوی در جنگل های پشت رشته کوههای ترنووا، یعنی پشت سر ما و بالای سر ما دارند، و شبها جاده را به شدت بمباران می کنند. یک توپخانه دریایی هم بود که او را خشمگین کرده بود. گفت که از صفیر یکنواخت گلوله هایش آن را تشخیص می دهد. آدم صدای شلیکش را می شنود و بعد تقریبا بلافاصله صفیر آن آغاز می شود. معمولا دو توپ را باهم آتش میکنند؛ یکی بلافاصله بعد از دیگری و از انفجار آنها ترکش های بی شماری به اطراف میپرد. یک قطعه به من نشان داد. یک تکه فلز بود، درازتر از یک پا، که روی آن دندانه های ریز خورده بود و به فلز جوش بابیت شباهت داشت.

صفحه 217 از 395