نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل بیست و هفتم
هنگامی که رینالدی آمد بیدار شدم، اما او حرفی نزد و من دوباره به خواب رفتم، تا بامداد. پیش از روشنایی لباس پوشیدم و رفتم، هنگام رفتنم رینالدی بیدار نشد.
تا آن زمان باین سیتزا را ندیده بودم و برایم غریب بود که از سربالایی رودخانه، که اتریشیها قبلا آنجا بودند، پشت همان جایی که زخمی شده بودم، بگذرم. یک جاده تازه بود با شیب تند که کامیون های بسیار از آن می گذشتند. بعد جاده هموار شد و من جنگل ها و تپه های پرشیب را در میان مه می دیدم. جنگل هایی بود که زود به تصرف درآمده بود و خراب نشده بود. بعد، از آنجایی که جاده دیگر در پناه تپه ها نبود، هر دو سو و فراز جاده را با حصیر پوشانده بودند. آخر جاده به دهکده ویران شده ای می رسید. خط جبهه آن بالا بود. در آن دور و بر، توپ فراوان بود. خانه ها خیلی خراب شده بودند، ولی اوضاع را خوب منظم کرده بودند و همه جا تابلوهای راهنمایی دیده می شد. جینو را پیدا کردیم و او قدری قهوه برای مان آورد و بعد با او به دیدن کسانی رفتم و پست ها را دیدم. جینو گفت که ماشین های انگلیسی در آن پایین باین سیتزا، در راون، سرگرم کارند. انگلیسی ها را بسیار دوست می داشت. گفت هنوز هم اندکی

صفحه 216 از 395