نام کتاب: وداع با اسلحه
باشه.)
پس به چی عقیده دارید؟ » گفتم: «به خواب.» کشیش برخاست.
«متأسفم که این قدر ماندم. ولی دوست دارم راجع به این مسائل با شما صحبت کنم.»
بسیار خوبه که باز هم صحبت کنیم. این که گفتم خواب، مقصودی نداشتم.»
ایستادم و در تاریکی با هم دست دادیم. گفت: «من فعلا در شماره ۳۰۷ می خوابم.» من فردا صبح میرم سر خدمت.» وقتی که برگشتید، همدیگر را می بینیم.) تا دم در با او رفتم.
اون وقت گردش و صحبت مفصلی خواهیم کرد.»
گفت: «پایین نیایید. خیلی خوب شد که شما برگشتید. هرچند برای خود شما چندان خوب نشد.» دستش را روی شانه ام گذاشت.
گفتم: «برای من اشکالی نداره. شب به خیر.» | «شب به خیر. چائو» گفتم: «چائو» مثل مرده خوابم گرفته بود.

صفحه 215 از 395