نام کتاب: وداع با اسلحه
اتریشی ها حال و روزشان مثل ما بود، اشکالی نداشت. اما این طور نیست. اونا ما رو شکست داده اند، حال و روزشون طور دیگه ست.» |
خیلی از سربازها همیشه به این حال افتاده اند و در عین حال شکست هم نخورده بوده اند.»
اونها از همون اولش شکست خورده بوده اند . از همون وقتی که از کشت زارهاشون دستشون رو گرفتند بردند توی قشون، از همون وقت شکست خورده بودند. رعیتها اگر می بینید شعور دارند علتش اینه که از همون اول شکست خورده اند. قدرت دست شون بده، آن وقت ببین چه قدر شعور تو کله شون هست.»
کشیش چیزی نگفت. داشت فکر میکرد.
گفتم: «من خودم الان سرخورده ام. همینه که هیچ وقت راجع به این چیزها فکر نمی کنم. من هرگز فکر نمی کنم. با این حال وقتی شروع می کنم به حرف زدن، چیزهایی میگم که بدون فکر کردن تو کله خودم پیدا کرده ام.»
من به یک چیز امید داشتم.» | شکست؟» | نه، بیش از این.» بیش از این دیگه چیزی نیست. جز پیروزی. اون هم شاید بدتر باشه.» من مدت مدیدی امید پیروزی داشتم.» | من هم همین طور.» | ولی حالا نمیدانم.» | بالاخره این یکی نشد، آن یکی هست.» من دیگر به پیروزی عقیده ندارم.» | من هم ندارم. اما به شکست هم عقیده ندارم، هرچند ممکنه بهتر

صفحه 214 از 395