روزها خیلی ها این طورند.»|
گفتم: «من هم این طور حس می کنم.»
کشیش گفت: «تابستان خیلی سختی بود.» اکنون بیش از هنگامی که من داشتم می رفتم به حرف خودش اطمینان داشت. «نمی توانید تصورش را بکنید. اما شما آنجا بوده اید و می دانید وضع از چه قرار بوده. بسیاری از مردم حقیقت جنگ را همین تابستان گذشته درک کردند. حتی آنهایی که خیال می کردند هرگز درک نخواهند کرد، حالا درک کرده اند.»
دستم را روی پتو زدم: «حالا چه خواهد شد؟» |
من نمی دانم، ولی فکر نمی کنم این جنگ را بشود مدت زیادی ادامه داد.»
یعنی چه خواهد شد؟» از جنگ دست می کشند.» کیها؟»
هردو طرف.» گفتم: «امیدوارم.» | فکر نمی کنید؟ » من فکر نمی کنم هردو طرف با هم از جنگ دست بکشند.»
من هم تصور نمی کنم. این توقع بزرگی ست. ولی من وقتی که تغییر روحیات مردم را می بینم، فکر نمیکنم جنگ را بشود ادامه داد.» |
«تابستون گذشته جنگ رو کی برد؟» «هیچ کس.)
گفتم: «اتریشی ها بردند. نگذاشتند سنگابریل رو ازشون بگیرند. جنگ رو بردند. اونها از جنگ دست نمی کشند.»
اگر آنها هم حال و روزشان مثل ما باشد، خوب هم دست می کشند.
گفتم: «من هم این طور حس می کنم.»
کشیش گفت: «تابستان خیلی سختی بود.» اکنون بیش از هنگامی که من داشتم می رفتم به حرف خودش اطمینان داشت. «نمی توانید تصورش را بکنید. اما شما آنجا بوده اید و می دانید وضع از چه قرار بوده. بسیاری از مردم حقیقت جنگ را همین تابستان گذشته درک کردند. حتی آنهایی که خیال می کردند هرگز درک نخواهند کرد، حالا درک کرده اند.»
دستم را روی پتو زدم: «حالا چه خواهد شد؟» |
من نمی دانم، ولی فکر نمی کنم این جنگ را بشود مدت زیادی ادامه داد.»
یعنی چه خواهد شد؟» از جنگ دست می کشند.» کیها؟»
هردو طرف.» گفتم: «امیدوارم.» | فکر نمی کنید؟ » من فکر نمی کنم هردو طرف با هم از جنگ دست بکشند.»
من هم تصور نمی کنم. این توقع بزرگی ست. ولی من وقتی که تغییر روحیات مردم را می بینم، فکر نمیکنم جنگ را بشود ادامه داد.» |
«تابستون گذشته جنگ رو کی برد؟» «هیچ کس.)
گفتم: «اتریشی ها بردند. نگذاشتند سنگابریل رو ازشون بگیرند. جنگ رو بردند. اونها از جنگ دست نمی کشند.»
اگر آنها هم حال و روزشان مثل ما باشد، خوب هم دست می کشند.