فصل بیست و ششم
من به سوی در رفتم و بیرون را نگاه کردم. باران بند آمده بود ولی هوا مه آلود بود. از کشیش پرسیدم: «بریم بالا؟»| من فقط مدت کوتاهی می توانم بمانم.» بریم بالا.»
از پلکان بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم. من روی تخت خواب رینالدی دراز کشیدم. کشیش روی تخت سفری من که گماشته باز کرده بود نشست. اتاق تاریک بود.
کشیش گفت: «خوب، اصل حالتون چه طوره؟» «خوبم. امشب خسته ام.» من هم خسته ام، خستگی من بی سببه.» از جنگ چه خبر؟»
گمان می کنم به زودی تمام بشه. نمیدانم چرا، ولی این طور حس میکنم.»
چه طور حس می کنید؟» به نظر شما سرگرد این روزها چه طوره، ملایم و آرامه، نیست؟ این
من به سوی در رفتم و بیرون را نگاه کردم. باران بند آمده بود ولی هوا مه آلود بود. از کشیش پرسیدم: «بریم بالا؟»| من فقط مدت کوتاهی می توانم بمانم.» بریم بالا.»
از پلکان بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم. من روی تخت خواب رینالدی دراز کشیدم. کشیش روی تخت سفری من که گماشته باز کرده بود نشست. اتاق تاریک بود.
کشیش گفت: «خوب، اصل حالتون چه طوره؟» «خوبم. امشب خسته ام.» من هم خسته ام، خستگی من بی سببه.» از جنگ چه خبر؟»
گمان می کنم به زودی تمام بشه. نمیدانم چرا، ولی این طور حس میکنم.»
چه طور حس می کنید؟» به نظر شما سرگرد این روزها چه طوره، ملایم و آرامه، نیست؟ این