نیست. من وقتی دست از کار می کشم این رو می فهمم.»
کشیش سرش را تکان داد. گماشته دیس گوشت را برداشت.
رینالدی رو به کشیش کرد: «پس تو چرا گوشت می خوری؟ مگه نمی دونی امروز جمعه س؟»
کشیش گفت: «امروز پنج شنبه ست.»
«دروغ میگی. امروز جمعه ست. تو داری گوشت تن خدا رو می خوری. گوشت خداست. من میدونم. لاشمرده اتریشیه. اینه گوشتی که داری می خوری.»
من گفتم: «گوشت سفید هم مال افسراشونه.» خواستم شوخی را کامل کنم.
رینالدی خندید. لیوان را پر کرد. گفت: «از من دلخور نشین. من یه خورده کله ام خرابه.» کشیش گفت: «شما باید مرخصی بگیرید.» سرگرد سرش را به او تکان داد. رینالدی به کشیش نگاه کرد.
به عقیده شما من باید مرخصی بگیرم؟» سرگرد سرش را به کشیش تکان داد. رینالدی به کشیش نگاه می کرد. کشیش گفت: «هرطور میل شماست. اگر نمی خواهید نگیرید.»|
رینالدی گفت: «مرگ بر تو. می خوان خودشون رو از شر من خلاص کنند. هرشب می خوان خودشون رو از شر من خلاص کنند. من از میدون درشون میکنم. یعنی اگر گرفته باشم چه می شه؟ همه گرفته اند. تموم دنیا گرفته اند.» مانند یک نفر ناطق ادامه داد: «اول یه جوش کوچکی می زنه بعد متوجه میشیم بین شونه ها کهیر زده. بعد دیگه متوجه هیچ چیزی نمی شیم. بعد معتقد می شیم به جیوه.»
سرگرد آهسته توی حرفش دوید: «یا به سالوارسن.»
کشیش سرش را تکان داد. گماشته دیس گوشت را برداشت.
رینالدی رو به کشیش کرد: «پس تو چرا گوشت می خوری؟ مگه نمی دونی امروز جمعه س؟»
کشیش گفت: «امروز پنج شنبه ست.»
«دروغ میگی. امروز جمعه ست. تو داری گوشت تن خدا رو می خوری. گوشت خداست. من میدونم. لاشمرده اتریشیه. اینه گوشتی که داری می خوری.»
من گفتم: «گوشت سفید هم مال افسراشونه.» خواستم شوخی را کامل کنم.
رینالدی خندید. لیوان را پر کرد. گفت: «از من دلخور نشین. من یه خورده کله ام خرابه.» کشیش گفت: «شما باید مرخصی بگیرید.» سرگرد سرش را به او تکان داد. رینالدی به کشیش نگاه کرد.
به عقیده شما من باید مرخصی بگیرم؟» سرگرد سرش را به کشیش تکان داد. رینالدی به کشیش نگاه می کرد. کشیش گفت: «هرطور میل شماست. اگر نمی خواهید نگیرید.»|
رینالدی گفت: «مرگ بر تو. می خوان خودشون رو از شر من خلاص کنند. هرشب می خوان خودشون رو از شر من خلاص کنند. من از میدون درشون میکنم. یعنی اگر گرفته باشم چه می شه؟ همه گرفته اند. تموم دنیا گرفته اند.» مانند یک نفر ناطق ادامه داد: «اول یه جوش کوچکی می زنه بعد متوجه میشیم بین شونه ها کهیر زده. بعد دیگه متوجه هیچ چیزی نمی شیم. بعد معتقد می شیم به جیوه.»
سرگرد آهسته توی حرفش دوید: «یا به سالوارسن.»