من گفتم: «من بعد از غروب راجع به مقدسین حرف نمی زنم.» کشیش سرش را از روی غذا بلند کرد و به من لبخند زد.
رینالدی گفت: «بفرمایید! این هم با کشیش ساخت و پاخت کرد. پس کجان اون بچه های بامعرفتی که کشیش رو اذیت می کردند؟ بروندی کجاس؟ چزاره کجاس؟ کاوالکانتی کجاس؟ یعنی من باید خودم تک و تنها با کشیش دست و پنجه نرم کنم؟»
سرگرد گفت: «این کشیش خوب کشیشیه.» |
رینالدی گفت: «خوب کشیشیه، اما بالاخره کشیشه دیگه. من می خوام سالن غذاخوری رو مثل روزهای اول بکنم. من می خوام فدریکو خوش باشه. کشیش، مرگ بر تو!»
دیدم که سرگرد به او نگاه کرد و متوجه شد که مست است. چهره لاغرش سفید شده بود. خط رستنگاه مویش روی پیشانی سفیدش خیلی سیاه می نمود.
کشیش گفت: «اشکالی نداره رینالدو، اشکالی نداره.»
رینالدی گفت: «مرگ بر تو؛ اصلا مرگ بر این کار و زندگی لامسب.» به صندلی اش تکیه داد.
سرگرد به من گفت: «مدتی تحت فشار بوده، خسته شده.» گوشت را تمام کرد و با یک تکه نان مایه غلیظ ته بشقاب را پاک کرد.
رینالدی به همه گفت: «من عین خیالم نیست. مرگ بر این کار و زندگی.» با نگاه مخالف و مبارزه جو، به دور میز نگاه کرد. چشم هایش کلاپیسه و چهره اش رنگ پریده بود.
من گفتم: «خیلی خوب، مرگ بر این زندگی لامسب.)
رینالدی گفت: «نه، نه. تو حق نداری، تو حق نداری. میگم تو حق نداری. من خشک و خالی ام، هیچ چیز دیگه ای هم نیست. دیگه هیچی
رینالدی گفت: «بفرمایید! این هم با کشیش ساخت و پاخت کرد. پس کجان اون بچه های بامعرفتی که کشیش رو اذیت می کردند؟ بروندی کجاس؟ چزاره کجاس؟ کاوالکانتی کجاس؟ یعنی من باید خودم تک و تنها با کشیش دست و پنجه نرم کنم؟»
سرگرد گفت: «این کشیش خوب کشیشیه.» |
رینالدی گفت: «خوب کشیشیه، اما بالاخره کشیشه دیگه. من می خوام سالن غذاخوری رو مثل روزهای اول بکنم. من می خوام فدریکو خوش باشه. کشیش، مرگ بر تو!»
دیدم که سرگرد به او نگاه کرد و متوجه شد که مست است. چهره لاغرش سفید شده بود. خط رستنگاه مویش روی پیشانی سفیدش خیلی سیاه می نمود.
کشیش گفت: «اشکالی نداره رینالدو، اشکالی نداره.»
رینالدی گفت: «مرگ بر تو؛ اصلا مرگ بر این کار و زندگی لامسب.» به صندلی اش تکیه داد.
سرگرد به من گفت: «مدتی تحت فشار بوده، خسته شده.» گوشت را تمام کرد و با یک تکه نان مایه غلیظ ته بشقاب را پاک کرد.
رینالدی به همه گفت: «من عین خیالم نیست. مرگ بر این کار و زندگی.» با نگاه مخالف و مبارزه جو، به دور میز نگاه کرد. چشم هایش کلاپیسه و چهره اش رنگ پریده بود.
من گفتم: «خیلی خوب، مرگ بر این زندگی لامسب.)
رینالدی گفت: «نه، نه. تو حق نداری، تو حق نداری. میگم تو حق نداری. من خشک و خالی ام، هیچ چیز دیگه ای هم نیست. دیگه هیچی