سرگرد گفت: «انریکو، کمی شراب بخور.» لیوان مرا پر کرد.
اسپاگتی را آوردند و ما همه مشغول شدیم. داشتیم اسپاگتی را تمام می کردیم که کشیش داخل شد. مانند همیشه بود؛ کوچک و سیاه سوخته و گرفته می نمود. من پاشدم و با هم دست دادیم. دستش را روی شانه من گذاشت.
گفت: «به محض این که شنیدم، آمدم.» سرگرد گفت: «بفرمایید، دیر کرده اید.»
رینالدی گفت: «کشیش سلام.» لفظ انگلیسی کشیش را به کار برد، این را از سروانی که کشیش را اذیت می کرد و کمی انگلیسی بلد بود یاد گرفته بود. کشیش گفت: «سلام، رینالدی.» گماشته برایش سوپ آورد ولی او گفت که غذایش را با اسپاگتی شروع می کند. از من پرسید: «حال شما چه طوره؟» گفتم: «خوبه. وضعیت در این مدت چه طور بوده؟»
رینالدی گفت: «کشیش یه خورده شراب بخور. برای خاطر معده ات به خورده شراب بزن. می دونی، این گفته سن پله.»
کشیش باادب گفت: «بله، می دانم.» رینالدی لیوان او را پر کرد. رینالدی گفت: «همه تقصیرها به گردن سن پله»
کشیش به من نگاه کرد و لبخند زد. من تشخیص می دادم که دیگر از اذیت شدن برزخ نمی شود.
رینالدی گفت: «این سن پل، خودش از اون حقهها و ناحقها بود، بعد که دیگه مزاجش سرد شد، گفت این کارها خوب نیست. وقتی که خودش کلکش کنده شد، اون وقت تازه برای ما که هنوز مزاج مون گرمه قانون درست کرد. بی خود می گم، فدریکو؟»
سرگرد لبخند زد. اکنون داشتیم گوشت می خوردیم.
اسپاگتی را آوردند و ما همه مشغول شدیم. داشتیم اسپاگتی را تمام می کردیم که کشیش داخل شد. مانند همیشه بود؛ کوچک و سیاه سوخته و گرفته می نمود. من پاشدم و با هم دست دادیم. دستش را روی شانه من گذاشت.
گفت: «به محض این که شنیدم، آمدم.» سرگرد گفت: «بفرمایید، دیر کرده اید.»
رینالدی گفت: «کشیش سلام.» لفظ انگلیسی کشیش را به کار برد، این را از سروانی که کشیش را اذیت می کرد و کمی انگلیسی بلد بود یاد گرفته بود. کشیش گفت: «سلام، رینالدی.» گماشته برایش سوپ آورد ولی او گفت که غذایش را با اسپاگتی شروع می کند. از من پرسید: «حال شما چه طوره؟» گفتم: «خوبه. وضعیت در این مدت چه طور بوده؟»
رینالدی گفت: «کشیش یه خورده شراب بخور. برای خاطر معده ات به خورده شراب بزن. می دونی، این گفته سن پله.»
کشیش باادب گفت: «بله، می دانم.» رینالدی لیوان او را پر کرد. رینالدی گفت: «همه تقصیرها به گردن سن پله»
کشیش به من نگاه کرد و لبخند زد. من تشخیص می دادم که دیگر از اذیت شدن برزخ نمی شود.
رینالدی گفت: «این سن پل، خودش از اون حقهها و ناحقها بود، بعد که دیگه مزاجش سرد شد، گفت این کارها خوب نیست. وقتی که خودش کلکش کنده شد، اون وقت تازه برای ما که هنوز مزاج مون گرمه قانون درست کرد. بی خود می گم، فدریکو؟»
سرگرد لبخند زد. اکنون داشتیم گوشت می خوردیم.