برای شکم خالی زیاد نیست. چیز خیلی عالی ست، معده را حسابی آتش می زنه. چیزی مضرتر از این برای آدم پیدا نمیشه.»
خیلی خوب» | رینالدی گفت: «خودکشی تدریجی ست. معده آدم رو از بین می بره، دست آدم رو دچار رعشه میکنه؛ درست همون چیزی که به درد یه جراح می خوره.»
تو خوردنش را توصیه میکنی؟»
از ته دل. اصلا چیز دیگری نمی خورم. فقط لیوان رو بنداز بالا و منتظر مریض شدن باش.»
من نیم لیوان نوشیدم. توی سالن صدای گماشته را شنیدم که می گفت: سوپ سوپ حاضره.»
سرگرد داخل شد. به ما سری تکان داد و نشست. پشت میز، خیلی کوچک به نظر می رسید.
پرسید: «همه جمع اند؟» گماشته کاسه سوپ را روی میز گذاشت و سرگرد بشقاب خودش را پر کرد.
رینالدی گفت: «آره، همه همینیم که هستیم، مگر این که کشیش هم بیادش. اگه میدونست فدریکو اینجاست، می اومد.»
پرسیدم: «کجا هستش؟»
سرگرد گفت: «تو ۳۰۷ میشینه.» با سوپش مشغول بود؛ دهنش را پاک کرد، سبیلهایش را هم که رو به بالا تابیده بود با دقت پاک کرد. «فکر می کنم می آدش. تلفن کردم، به شون پیغام دادم که تو اومده ای.»
گفتم: «دلم برای سر و صداهایی که تو سالن بود تنگ شده.» سرگرد گفت: «آره سالن بی سر و صداست.» رینالدی گفت: «من سر و صدا راه میندازم.»
خیلی خوب» | رینالدی گفت: «خودکشی تدریجی ست. معده آدم رو از بین می بره، دست آدم رو دچار رعشه میکنه؛ درست همون چیزی که به درد یه جراح می خوره.»
تو خوردنش را توصیه میکنی؟»
از ته دل. اصلا چیز دیگری نمی خورم. فقط لیوان رو بنداز بالا و منتظر مریض شدن باش.»
من نیم لیوان نوشیدم. توی سالن صدای گماشته را شنیدم که می گفت: سوپ سوپ حاضره.»
سرگرد داخل شد. به ما سری تکان داد و نشست. پشت میز، خیلی کوچک به نظر می رسید.
پرسید: «همه جمع اند؟» گماشته کاسه سوپ را روی میز گذاشت و سرگرد بشقاب خودش را پر کرد.
رینالدی گفت: «آره، همه همینیم که هستیم، مگر این که کشیش هم بیادش. اگه میدونست فدریکو اینجاست، می اومد.»
پرسیدم: «کجا هستش؟»
سرگرد گفت: «تو ۳۰۷ میشینه.» با سوپش مشغول بود؛ دهنش را پاک کرد، سبیلهایش را هم که رو به بالا تابیده بود با دقت پاک کرد. «فکر می کنم می آدش. تلفن کردم، به شون پیغام دادم که تو اومده ای.»
گفتم: «دلم برای سر و صداهایی که تو سالن بود تنگ شده.» سرگرد گفت: «آره سالن بی سر و صداست.» رینالدی گفت: «من سر و صدا راه میندازم.»