نام کتاب: وداع با اسلحه
«مشغول کارم خوشحالم.» باز به کف اتاق نگاه کرد.
بالاخره خودت رو از این وضع در می آری.»
«نه، من فقط دو چیز دیگه رو دوست دارم: یکیش برای کارم بده، یکی دیگه ش هم فقط نیم ساعت یا پونزده دقیقه طول میکشه. گاهی هم کمتر.»
گاهی خیلی کمتر.» « آخه قدری پیش رفت کرده ام. خبر نداری. ولی خلاصه همین دو چیز و کارم رو دارم.»
«چیزهای دیگه هم خواهی داشت.» |
نه، هرگز چیز دیگه ای نخواهیم داشت. ما با همه آنچه ممکنه به دست بیاریم و ممکنه یاد بگیریم متولد می شیم و هیچ وقت هم چیزی یاد نمی گیریم. بعد از اون هرگز چیز تازه ای گیرمون نمیآد. ماهمه وقتی که زندگی رو شروع میکنیم کامل هستیم. تو باید خوشحال باشی که لاتین
نیستی.» |
اصلا چیزی به اسم "لاتین" وجود نداره. این رو میگن طرز تفکر لاتین. تو به عیبهای خودت افتخار هم میکنی.» رینالدی سرش را بلند کرد و خندید.
کافیست آقاجان، من از فکر کردن خسته شده ام.» هنگامی که به درون آمد، خسته به نظر می رسید. «حالا دیگه تقریبا وقت خوردنه، خوشحالم که تو برگشته ای، تو بهترین دوست و برادر زمان جنگ من
هستی»
پرسیدم: «خوب حالا برادران زمان جنگ چه وقت شام می خورند؟ »
همین حالا، برای خاطر کبد تو یک لیوان دیگه هم می خوریم.» «مثل سن پل»

صفحه 203 از 395