نام کتاب: وداع با اسلحه
هردو خندیدیم. گفتم: «ای ناقلا.» رینالدی گفت: «شاید من حسودیم میشه.» نه. این طور نیست.»
مقصودم این نیست. مقصودم چیز دیگه ست. تو هیچ دوست متأهل داری؟»
گفتم: «آره.» |
رینالدی گفت: «من ندارم. اگه همدیگه رو دوست داشته باشند، از من می برند.)
«چرا؟» از من خوششون نمیآد.» چرا؟ » برای این که من مارم، مار عقل.» تو شلوغش میکنی، سیب بود.» نه، همون مار بود.» سرخوشتر شده بود. | گفتم: «تو وقتی که چندون عمیق فکر نمی کنی بهتری.»
گفت: «من تورو دوست دارم. وقتی که من یه متفکر بزرگ ایتالیایی میشم، تو بادم رو خالی میکنی. ولی خیلی چیزها هست که من میدونم اما نمی تونم بگم. از تو بیشتر میدونم.» |
«بله، می دونی.»
ولی به تو بیشتر خوش خواهد گذشت. حتی با وجود ندامتی که ممکنه داشته باشی، به تو بیشتر خوش خواهد گذشت.»
گمان نمیکنم.» «اوه، چرا، این که میگم راست میگم. همین حالا، من فقط وقتی که

صفحه 202 از 395