« آره.»
«طفلک. دختره با تو خوب هست؟»| «البته.» | وقتی میگم با تو خوب هست، یعنی عملا میگم.» «خفه شو.»| خوب خفه می شم. متوجه می شی که من مرد بی نهایت ظریفی هستم.
دختره...)
گفتم: «رینین، خواهش میکنم بس کن. اگه میخوای با من دوست باشی بس کن.» |
من نمی خوام با تو دوست باشم، عزیزم. من با تو دوست هستم.» پس بس کن.» |
خیلی خوب» | من به سوی تختخواب رفتم و کنار رینالدی نشستم. لیوانش را در دست داشت و به کف اتاق نگاه می کرد.
می دونی قضیه از چه قراره، رینین؟»
«اوه، بله. من همیشه در زندگی با موضوع های مقدس دعوا داشته ام. ولی با تو خیلی کم این کار رو کرده ام. تصور میکنم تو هم برای خودت از این موضوعها داشته باشی.» به کف اتاق نگاه کرد.
تو خودت نداری؟»
نه.»
«هیچ؟»
نه.)
پس من میتونم همین حرف هارو درباره خواهر و مادرت بزنم؟» رینالدی به نرمی گفت: «همچنین درباره خواهر خودت.»
«طفلک. دختره با تو خوب هست؟»| «البته.» | وقتی میگم با تو خوب هست، یعنی عملا میگم.» «خفه شو.»| خوب خفه می شم. متوجه می شی که من مرد بی نهایت ظریفی هستم.
دختره...)
گفتم: «رینین، خواهش میکنم بس کن. اگه میخوای با من دوست باشی بس کن.» |
من نمی خوام با تو دوست باشم، عزیزم. من با تو دوست هستم.» پس بس کن.» |
خیلی خوب» | من به سوی تختخواب رفتم و کنار رینالدی نشستم. لیوانش را در دست داشت و به کف اتاق نگاه می کرد.
می دونی قضیه از چه قراره، رینین؟»
«اوه، بله. من همیشه در زندگی با موضوع های مقدس دعوا داشته ام. ولی با تو خیلی کم این کار رو کرده ام. تصور میکنم تو هم برای خودت از این موضوعها داشته باشی.» به کف اتاق نگاه کرد.
تو خودت نداری؟»
نه.»
«هیچ؟»
نه.)
پس من میتونم همین حرف هارو درباره خواهر و مادرت بزنم؟» رینالدی به نرمی گفت: «همچنین درباره خواهر خودت.»