نام کتاب: وداع با اسلحه
پاک کنی.» به سوی تختخواب آمد: «یه دفعه منو ماچ کن، بگو که خلقت تنگ نیست.»
من هیچ وقت تورو ماچ نمی کنم، عنتر»
«خوب، میدونم خودت یه جوون خوب و خوشگل انگلوساکسون هستی. می دونم. میدونم حالا پشیمونی. حالا من منتظر میشم تا انگلوساکسونها با یک مسواک فحشا رو از روی زمین جارو کنن.»
یه خورده برندی تو لیوان بریز» | لیوانها را به هم زدیم و نوشیدیم. رینالدی به من خندید.
من تورو مست می کنم، کبدت رو درمی آرم، یه کبد ایتالیایی خوب جاش می ذارم، دوباره به آدم حسابیت می کنم.»
من لیوان را برای قدری برندی نگه داشتم. بیرون تاریک بود. همچنان که لیوان برندی را نگه داشته بودم به سوی پنجره رفتم و پنجره را باز کردم. باران بند آمده بود. بیرون سردتر بود و لای درخت ها مه گرفته بود.
رینالدی گفت: «برندی رو از پنجره بیرون نریزی. اگه نمی تونی بخوری، بدش من.»
گفتم: «برو گورت رو گم کن.» از این که رینالدی را دوباره میدیدم خوشحال بودم. دو سال بود که سربه سر من می گذاشت و من همیشه از شوخی های او خوشم می آمد. حرف همدیگر را خوب می فهمیدیم.
از روی تخت خواب پرسید: «عروسی کرده ای؟» من پشت به دیوار کنار پنجره ایستاده بودم.
هنوز نه.» |
عاشقی؟»
«آره.» همون دختر انگلیسیه؟ »

صفحه 200 از 395