نام کتاب: وداع با اسلحه
صفحه ها در کاغذ پیچیده شده بود و توی یک جعبه توی کوله پشتی بود. خسته بودم و نمی توانستم آنها را در بیاورم.
حال خودت خوب نیست،
حال خودم افتضاحه.»
رینالدی گفت: «این جنگ وحشتناکه. یالا، دوتایی مست میکنیم و خوش میشیم. بعد می ریم دست خر رو تو لجن می زنیم. بعد کیف می کنیم.» |
گفتم: «من یرقان گرفته ام، نمی تونم مست کنم.»
«اوهو، حالا ببین با چه ریختی پیش من برگشته! با قیافه عبوس و کبد خراب سراغ من اومده! من میگم این جنگ چیز بدیه. اصلا چه طور شد که ما جنگ راه انداختیم؟
«یه لیوانی می زنیم. من نمی خوام مست کنم، ولی یه لیوانی می زنیم.»
رینالدی از وسط اتاق به سوی دست شویی رفت و لیوان و یک شیشه برندی آورد.
گفت: «این برندی اتریشیه. هفت ستاره ست. در سان گابریل فقط همین برندی رو غنیمت گرفتند.» |
تو هم اونجا بودی؟» |
نه. من جایی نبودم. همه ش اینجا مشغول عمل کردن بودم. نگاه کن عزیزم، این همان لیوان قدیمی دندون شوری خودته. من همه این مدت نگرش داشتم که تورو به یادم بندازه.»
که به یادت بندازه دندونت رو مسواک بزنی؟»| «نه، خودمم دارم. این رو نگر داشتم که تورو به یادم بندازه که صبحها هی سعی می کردی آثار ویلا روسا رو از دندونات پاک کنی، هی استغفار می کردی، آسپیرین می خوردی، به جنده ها فحش میدادی. هروقت این لیوان رو می بینم یادم می افته تو می خواستی به زور مسواک وجدانت رو

صفحه 199 از 395