نام کتاب: وداع با اسلحه
رینالدی گفت: «تو باید معالجه با ماشین رو بیشتر ادامه می دادی.» از اولش بهتره.» |
این رو می دونم، آقاجان. این موضوع چیزی ست که من درباره اش بیش از تو اطلاع دارم.»
برخاست و روی تخت خواب نشست: «خود زانو رو خوب عمل کرده اند.» از زانو دست کشیده بود. «خوب، بالا، همه چیز رو برایم تعریف کن.»
گفتم: «چیزی ندارم تعریف کنم. زندگی کاملا آرامی گذروندم.»| گفت: «اداهات مثل آدم های زندار می مونه، چته؟» گفتم: «هیچی. تو چته؟»
رینالدی گفت: «این جنگ داره منو میکشه. از این جنگ خیلی احساس خفگی می کنم.» دستهایش را دور زانوش انداخت.
گفتم: «اوه.» «چیه؟ یعنی هیجانات یک انسان رو هم حق ندارم داشته باشم؟» «نخیر. برای من که روشنه کاملا خوش گذروندهای تعریف کن ببینم.»
تمام تابستون و تمام پاییز رو مشغول جراحی بوده ام. مرتب کار میکنم. کار همه رو من می کنم. هرچی کار سخت هست، میدن به من. جان تو به خدا دارم به جراح حسابی می شم.» «این خودش خیلیه.» هیچ فکر نمی کنم. به خدا، اصلا فکر نمی کنم. عمل می کنم.»
صحیح.» |
ولی حالا دیگه قربون، تموم شده. حالا دیگه عمل نمی کنم. حالم هم حال سگه. جنگ وحشتناکیه. وقتی میگم وحشتناکه، حرفم رو باور کن. خوب، حالا منو خوش حال کن ببینم. صفحه گرامافون آوردی؟»
«آره.»

صفحه 198 از 395