نام کتاب: وداع با اسلحه
پنجره را باز کنم. دیدم که اثاثهام همه در یک گوشه اتاق است. بیرون داشت تاریک می شد. روی تخت خواب خوابیدم و به کاترین فکر کردم و منتظر رینالدی شدم. می خواستم بکوشم که به کاترین فکر نکنم، مگر شبها پیش از خواب. ولی اکنون خسته بودم و کاری نداشتم؛ این بود که خوابیدم و به او فکر کردم. در فکر او بودم که رینالدی داخل شد. درست مانند همیشه می نمود. شاید کمی لاغر شده بود. |
گفت: «به، به!» من برخاستم و روی تخت خواب نشستم. به سوی من آمد. نشست و دست هایش را دور من حلقه کرد: «پسر خوب» محکم به پشتم زد و من هردو دستش را نگه داشتم.
گفت: «خوب، طفلک زانوت رو ببینم.»
باید شلوارم رو بکنم.»
«خوب بگن، ما همه با هم رفیقیم. می خوام ببینم زانوت رو چه طور عمل کرده اند.» من ایستادم، شلوار سواری ام را در آوردم و زانوبندم را پایین کشیدم. رینالدی روی کف اتاق نشست و زانو را آهسته به عقب و جلو خم کرد. انگشتش را روی جای زخم کشید، هردو شستش را روی کاسه زانو گذاشت و زانو را آهسته با انگشتانش حرکت داد.
فقط همین یک مفصل رو عمل کردند؟» « آره.» پس فرستادن تو به جبهه جنایته. باید مفصل بندی را کامل کنند.»
حالا از اولش خیلی بهتره. اول مثل یه تیکه چوب خشک بود.»
رینالدی زانو را بیشتر خم کرد. من دستهایش را میپاییدم. دست های قشنگ یک جراح را داشت. به فرق سرش نگاه کردم. موهایش برق می زد و فرقش صاف باز شده بود. زانو را بیش از حد خم کرد.
گفتم: «آخ!»

صفحه 197 از 395