نام کتاب: وداع با اسلحه
من باور نمی کنم حالا که باران شروع شده دیگه حمله بکنند. فردا نه، پس فردا برف خواهد اومد. راستی از هموطن های تو چه خبر؟ غیر از تو، دیگه باز هم امریکایی خواهیم داشت؟ »
مشغول آموزش یک ارتش ده میلیونی هستند.» |
خدا کنه یک عده از اونها به ما هم برسه. ولی فرانسوی ها همه رو قاپ می زنند. هیچی اینجا به ما نمی رسه. بسیار خوب. تو امشب اینجا بمون، فردا با ماشین کوچیکه برو، جینو رو پس بفرست. من یک نفر بلدچی بات می فرستم. جینو خودش همه چیز رو بهت خواهد گفت. هنوز هم مختصری بمباران می کنند، ولی دیگه تمام شده. خودت مایل خواهی شد باین سیتزا را ببینی.»
من از دیدن اونجا خوش وقت میشم. از برگشتن پیش شما هم خوش وقت هستم، جناب سرگرد.»
لبخند زد: «اظهار لطف میکنی. من از این جنگ خیلی خسته شده ام. اگر من از اینجا رفته بودم، دیگه گمان نمیکنم بر می گشتم.» |
یعنی به این بدی ست؟» | «بله. به همین بدی و بدتر از این. برو خودت رو تمیز کن، رفیقت رینالدی رو پیداش کن.»
بیرون رفتم و ساک هایم را از پلکان بالا بردم. رینالدی در اتاق نبود، ولی چیزهایش بود و من روی تخت خواب نشستم و پاپیچهایم را باز کردم و کفش پای راستم را در آوردم. بعد به پشت روی تخت خواب دراز کشیدم. خسته بودم و پای راستم درد می کرد. انگار احمقانه بود که آدم با یک لنگه کفش دراز بکشد؛ پس پاشدم بند کفش دیگر را هم باز کردم و کفش را روی کف اتاق انداختم، بعد دوباره روی پتو دراز کشیدم. اتاق با پنجره بسته خفه بود، ولی من آن قدر خسته بودم که نمی توانستم برخیزم و

صفحه 196 از 395