از راه سنگ ریزهای مرطوب ویلا رفتم. از میان درخت ها به ویلا نگاه می کردم. پنجره ها همه بسته بود، ولی در باز بود. داخل شدم و دیدم سرگرد پشت میزی نشسته است؛ اتاق لختی بود که نقشه ها و برگهای کاغذ ماشین شده به دیوار داشت.
سرگرد گفت: «سلام، چه طوری؟» پیرتر و خشکیده تر به نظر می رسید. گفتم: «خوبم، اوضاع از چه قراره؟» گفت: «کار تمام شده. بارت رو بذار زمین، بگیر بنشین.»|
من کوله پشتی و ساک هایم را کف اتاق گذاشتم و کلاهم را روی کوله پشتی نهادم. آن صندلی دیگر را از کنار دیوار آوردم و پهلوی میز تحریر نشستم.
سرگرد گفت: «تابستان خیلی بدی به ما گذشت. حالا دیگه حالت خوب شده؟»
بله.» راستی مدال ها رو گرفتی؟» «بله، گرفتم. خیلی متشکرم.» |
ببینم.» من بارانی ام را باز کردم تا سرگرد آن دو نوار را بیند. «جعبه رو با مدال هاش هم گرفتی؟» نه فقط کاغذ رو گرفتم.»
جعبه ها بعد می رسه. خود جعبه ها بیشتر طول میکشه.» «خوب، حالا با من چه فرمایشی دارین؟» |
ماشین ها همه بیرونند. شش تا از ماشین ها اون بالا شمال هستند: کاپورتو. کاپورتو رو بلدی؟»
گفتم: «بله» شهر کوچک و سفیدی را که یک برج ناقوس داشت و
سرگرد گفت: «سلام، چه طوری؟» پیرتر و خشکیده تر به نظر می رسید. گفتم: «خوبم، اوضاع از چه قراره؟» گفت: «کار تمام شده. بارت رو بذار زمین، بگیر بنشین.»|
من کوله پشتی و ساک هایم را کف اتاق گذاشتم و کلاهم را روی کوله پشتی نهادم. آن صندلی دیگر را از کنار دیوار آوردم و پهلوی میز تحریر نشستم.
سرگرد گفت: «تابستان خیلی بدی به ما گذشت. حالا دیگه حالت خوب شده؟»
بله.» راستی مدال ها رو گرفتی؟» «بله، گرفتم. خیلی متشکرم.» |
ببینم.» من بارانی ام را باز کردم تا سرگرد آن دو نوار را بیند. «جعبه رو با مدال هاش هم گرفتی؟» نه فقط کاغذ رو گرفتم.»
جعبه ها بعد می رسه. خود جعبه ها بیشتر طول میکشه.» «خوب، حالا با من چه فرمایشی دارین؟» |
ماشین ها همه بیرونند. شش تا از ماشین ها اون بالا شمال هستند: کاپورتو. کاپورتو رو بلدی؟»
گفتم: «بله» شهر کوچک و سفیدی را که یک برج ناقوس داشت و