فصل بیست و پنجم
اکنون در پاییز درخت ها لخت و جاده ها گل آلود بود. من از یودین تا گوریزیا سوار یک کامیون رفتم. در جاده از کامیون های دیگر میگذشتیم و من دشت را تماشا می کردم. درخت های توت لخت و کشتزارها قهوه ای رنگ بودند. از ردیف درخت های لخت، برگ های مرده خیس روی جاده افتاده بود و آدمها روی جاده کار می کردند؛ از توده های پاره سنگ که کنار جاده میان درخت ها بود سنگ بر می داشتند و در دست اندازهای جاده میکوبیدند. شهر را دیدیم که رویش را مه گرفته بود و تا کمرکش کوه می رسید. از رودخانه گذشتیم و دیدیم که آبش بالا آمده بود. در کوهستان باران باریده بود. وارد شهر شدیم و از کارخانه ها و بعد خانه ها و ویلاها گذشتیم و دیدم که بسیاری از خانه های دیگر گلوله توپ خورده بود. در خیابان تنگی از یک آمبولانس صلیب سرخ انگلیسی گذشتیم. راننده اش کلاه به سرداشت و صورتش لاغر بود و رنگش بسیار سوخته بود. او را نمی شناختم. در میدان بزرگ شهر، جلو خانه فرماندار، از کامیون پیاده شدم. راننده کوله پشتی ام را به من داد و من آن را روی دوش گذاشتم و دو ساک دستی ام را به دست گرفتم و به سوی ویلای خودمان رفتم. احساسی که داشتم مانند احساس بازگشت به خانه نبود.
اکنون در پاییز درخت ها لخت و جاده ها گل آلود بود. من از یودین تا گوریزیا سوار یک کامیون رفتم. در جاده از کامیون های دیگر میگذشتیم و من دشت را تماشا می کردم. درخت های توت لخت و کشتزارها قهوه ای رنگ بودند. از ردیف درخت های لخت، برگ های مرده خیس روی جاده افتاده بود و آدمها روی جاده کار می کردند؛ از توده های پاره سنگ که کنار جاده میان درخت ها بود سنگ بر می داشتند و در دست اندازهای جاده میکوبیدند. شهر را دیدیم که رویش را مه گرفته بود و تا کمرکش کوه می رسید. از رودخانه گذشتیم و دیدیم که آبش بالا آمده بود. در کوهستان باران باریده بود. وارد شهر شدیم و از کارخانه ها و بعد خانه ها و ویلاها گذشتیم و دیدم که بسیاری از خانه های دیگر گلوله توپ خورده بود. در خیابان تنگی از یک آمبولانس صلیب سرخ انگلیسی گذشتیم. راننده اش کلاه به سرداشت و صورتش لاغر بود و رنگش بسیار سوخته بود. او را نمی شناختم. در میدان بزرگ شهر، جلو خانه فرماندار، از کامیون پیاده شدم. راننده کوله پشتی ام را به من داد و من آن را روی دوش گذاشتم و دو ساک دستی ام را به دست گرفتم و به سوی ویلای خودمان رفتم. احساسی که داشتم مانند احساس بازگشت به خانه نبود.