می کردم. هنوز باران می بارید و به زودی شیشه پنجره ها خیس شد و ما دیگر نتوانستیم بیرون را ببینیم. بعد من روی کف راهرو خوابیدم. اول دفترچه بغلی ام را که پول و اوراقم لای آن بود توی شلوارم میان رانهایم گذاشتم، بعد خوابیدم. تمام شب را خوابیدم، فقط در برشیا و ورونا که عده دیگری سوار می شدند بیدار شدم و دوباره فورا خوابم برد. سرم را روی یکی از کیف های چرمی گذاشته بودم و دستم روی یکی دیگرش بود و مسافرها، اگر مرا لگد نمی کردند، نمی توانستند از روی آن بگذرند. در تمام طول راهرو آدم خوابیده بود. بقیه ایستاده دست شان را به پنجره گرفته بودند، یا به درها تکیه داده بودند. این قطار همیشه شلوغ بود.