نام کتاب: وداع با اسلحه
«جا براتون نگه داره.»
من کردم و شد.» او آب دهانش را قورت داد و من دیدم که قلمبه زیر گلویش بالا رفت و پایین آمد. مسلسل چی جلو جا ایستاده بود. دیگران از توی شیشه نگاه می کردند، هیچ یک از آنهایی که توی کوپه بودند، چیزی نگفتند.
شما حق ندارین این کارو بکنین. من دو ساعت قبل از شما آمده ام.» حالا چی می خواین؟» جا می خوام.»| من هم می خوام.»
به صورتش نگاه می کردم و احساس می کردم که همه کوپه با من طرفند. آنها را مقصر نمی دانستم. او حق داشت ولی من جا را می خواستم. بازهم هیچ کس چیزی نگفت.
فکر کردم: اه، به جهنم.
گفتم: «بفرمایید بنشینید، جناب سروان.» مسلسل چی از جلو جا کنار رفت و سروان بلندقد نشست. به من نگاه کرد، چهره اش رنجیده به نظر می رسید. ولی جا را گرفته بود. من به مسلسل چی گفتم: «اثاثه منو بیار.» رفتیم توی راهرو. قطار پر بود و من می دانستم که جایی پیدا نمی کنم. به دربان و مسلسل چی هرکدام ده لیر دادم. آنها در طول راهرو رفتند و روی سکو پیاده شدند؛ توی پنجره ها نگاه می کردند، اما جایی نبود.
دربان گفت: «شاید به عده تو برشیا پیاده بشن.»
مسلسل چی گفت: «برشیا عده بیشتری سوار می شن.» با آنها خداحافظی کردم و با هم دست دادیم و آنها رفتند. هردو متأسف شده بودند. هنگامی که قطار حرکت کرد، در راهرو ما همه سرپا ایستاده بودیم. هنگامی که می رفتیم، من چراغ های ایستگاه و محوطه های آن را تماشا

صفحه 191 از 395