نام کتاب: وداع با اسلحه
نشانی را به درشکه چی دادم. او سرش را تکان داد. گفتم: «خدا حافظ. از خودت و کاترین کوچولو مواظبت کن.»
خداحافظ، عزیزم.»
گفتم: «خداحافظ» و از درشکه آمدم پایین توی باران و درشکه راه افتاد. کاترین به بیرون خم شد و چهره اش را در روشنایی دیدم. خندید و دستش را تکان داد. درشکه رو به بالای خیابان رفت و کاترین با دست به زیر طاق اشاره کرد. به آنجا نگاه کردم. فقط خود طاق و همان دو سرباز آنجا بودند. فهمیدم مقصودش این است که از زیر باران بروم به زیر طاق. به آنجا رفتم و ایستادم و به درشکه نگاه کردم تا این که سر نبش پیچید. آن وقت از توی ایستگاه و روی سکو به سوی قطار رفتم.
باربر روی سکو دنبال من می گشت. دنبال او توی قطار رفتم و از توی راهرو میان شلوغی گذشتم و از یک در داخل شدم و دیدم که سرباز مسلسل چی در گوشه کوپه که پر از آدم بود نشسته است. کوله پشتی و کیسه من بالای سرش روی جای اثاثه بود. آدم های زیادی توی راهرو ایستاده بودند و آنهایی که توی کوپه بودند وقتی وارد شدیم همه به ما نگاه کردند. قطار به قدر کافی جا نداشت و همه کج خلق بودند. مسلسل چی برخاست که من بنشینم. یک نفر روی شانه من زد. برگشتم نگاه کردم. یک سروان خیلی بلند قد و باریک اندام توپخانه بود که یک جای زخم قرمز روی آروارهاش داشت. از راهرو توی شیشه کوپه نگاه کرده بود و بعد داخل شده بود.
پرسیدم: «چی میگین؟» چرخیدم و رو به رویش ایستادم. قدش از من بلندتر بود و صورتش زیر نقاب کلاهش خیلی لاغر به نظر می آمد و جای زخمش تازه و براق بود. همه کسانی که در کوپه بودند به من نگاه می کردند.
سروان گفت: «شما حق ندارید این کار رو بکنید. نمی شه سرباز بفرستید

صفحه 190 از 395