فصل بیست و چهارم
به جای این که آسانسور سوار شویم از پلکان پایین رفتیم. قالی روی پله ها کهنه بود. پول شام را هنگامی که شام را آورده بودند داده بودم؛ پیش خدمتی که شام را آورده بود کنار در روی یک صندلی نشسته بود. ما را که دید از جایش پرید و تعظیم کرد و من با او رفتم به اتاق کنار در و کرایه را دادم. مدیر مرا دوست خودش دانسته بود و کرایه اتاق را پیشکی نگرفته بود، ولی بعد از این که نشسته بود یادش افتاده بود که پیش خدمت را جلو در بگذارد تا من پول نداده بیرون نروم. گمان می کنم که این بلا به سرش آمده بود، حتی از جانب دوستان. آدم در زمان جنگ دوست و آشنا زیاد دارد.
از پیش خدمت خواستم که یک درشکه برای مان صدا کند و او بسته کاترین را که در دست من بود گرفت و با یک چتر بیرون رفت. ما از توی پنجره او را می دیدیم که زیر باران از خیابان گذشت. همانجا در اتاق پهلوی در ایستادیم و از پنجره به بیرون نگاه کردیم.
«کت، حالت چه طوره؟» | «خوابم می آد.» من احساس می کنم خالی و گرسنه ام.»
به جای این که آسانسور سوار شویم از پلکان پایین رفتیم. قالی روی پله ها کهنه بود. پول شام را هنگامی که شام را آورده بودند داده بودم؛ پیش خدمتی که شام را آورده بود کنار در روی یک صندلی نشسته بود. ما را که دید از جایش پرید و تعظیم کرد و من با او رفتم به اتاق کنار در و کرایه را دادم. مدیر مرا دوست خودش دانسته بود و کرایه اتاق را پیشکی نگرفته بود، ولی بعد از این که نشسته بود یادش افتاده بود که پیش خدمت را جلو در بگذارد تا من پول نداده بیرون نروم. گمان می کنم که این بلا به سرش آمده بود، حتی از جانب دوستان. آدم در زمان جنگ دوست و آشنا زیاد دارد.
از پیش خدمت خواستم که یک درشکه برای مان صدا کند و او بسته کاترین را که در دست من بود گرفت و با یک چتر بیرون رفت. ما از توی پنجره او را می دیدیم که زیر باران از خیابان گذشت. همانجا در اتاق پهلوی در ایستادیم و از پنجره به بیرون نگاه کردیم.
«کت، حالت چه طوره؟» | «خوابم می آد.» من احساس می کنم خالی و گرسنه ام.»