نام کتاب: وداع با اسلحه
«تو هم لازم نیست ببینیش.»
کاترین گفت: «ما خیلی خوش هستیم. من به هیچ چیز دیگه علاقه ای ندارم. چه قدر خوش وقتم که زن تو شده ام.»
پیش خدمت آمد و ظرفها را برد. پس از چندی، ما بسیار آرام و بی حرکت بودیم و صدای باران را می شنیدیم. پایین، در خیابان. یک اتومبیل بوق زد. من گفتم: «همواره از پشت سر می شنوم
که گردونه بالدار زمان
شتابان نزدیک می شود.» | کاترین گفت: «من این شعر رو بلدم. مال ماروله. ولی این شعر درباره دختری ست که نمی خواست با مرد زندگی کنه.» |
مغز من خیلی روشن و آرام شده بود و دلم نمی خواست از واقعیات حرف بزنم.
بچه رو کجا می زایی؟» نمی دونم. بهترین جایی که پیدا کنم.» چه طوری ترتیبش رو می دی؟» |
بهترین طوری که بتونم. عزیزم نگران نباش. شاید تا جنگ تموم بشه، ما چند تا بچه داشته باشیم.»
حالا دیگه تقریبأ وقت رفتنه.» می دونم، اگر بخوای می تونیم همین حالا بریم.»
نه.))
پس ناراحت نباش عزیزم. تو تا حالا خیلی خوب بودی، اما حالا ناراحت شدی.»
من ناراحت نمیشم. چند وقت به چندوقت برام کاغذ می نویسی؟»

صفحه 186 از 395