نام کتاب: وداع با اسلحه
من به سوی پنجره رفتم و بیرون را نگاه کردم. بعد بند پردۂ قرمز را کشیدم و پرده بسته شد. کاترین روی تخت خواب نشسته بود و به چلچراغ بلور تراش نگاه می کرد. کلاهش را برداشته بود و موهایش زیر نور می درخشید. خودش را در یکی از آیینه ها دید و دستی به موهایش کشید. من او را در سه آیینه دیگر میدیدم. خوش حال به نظر نمی رسید. بارانی اش را روی تخت خواب انداخت.
چته عزیزم؟»
کاترین گفت: «هرگز تا حالا خودم را این جور احساس نکرده بودم.» من به طرف پنجره رفتم، پرده ها را کنار زدم و به بیرون نگاه کردم. فکر نمی کردم این طور بشود.
تو هیچ جوری نیستی.» |
می دونم عزیزم، ولی لطفی نداره آدم خودش رو یه جوری احساس کنه.» صدایش خشک و بی روح بود. |
گفتم: «این بهترین هتلی ست که می تونستیم بیاییم.» از پنجره به بیرون نگاه کردم. آن سوی میدان، چراغهای ایستگاه پیدا بود. درشکه ها از خیابان می گذشتند و من درخت های پارک را می دیدم. چراغهای هتل روی خیابان تر منعکس می شد. فکر کردم: آه، حالا موقع دعوا کردن
است؟
کاترین گفت: «بیا اینجا. بیا بنشین، عزیزم. من باز دوباره دختر خوبی شدم.» آن خشکی از صدایش رفته بود. روی تختخواب نگاه کردم، کاترین لبخند می زد.
رفتم کنار او، روی تخت خواب نشستم. «تو دختر خوب منی.» | کاترین گفت: «آره، من مال توام.»

صفحه 183 از 395