نام کتاب: وداع با اسلحه
خیلی ولخرجی کردم عزیزم، ولی رب دوشامبر خوبی ست.»|
جلو هتل به کاترین گفتم توی درشکه بماند تا من بروم و با مدیر هتل صحبت کنم. هتل خیلی اتاق داشت؛ آن وقت برگشتم پول درشکه را دادم و با هم داخل شدیم. پسرکی که لباس دکمه دار پوشیده بود، بسته کاترین را آورد. مدیر به ما تعظیم کرد و آسانسور را نشان داد. مخمل قرمز و اشیای برنجی زیادی به چشم می خورد. مدیر هم با ما توی آسانسور بالا آمد.
«مسیو و مادام شام را در اتاق خودشان صرف می کنند؟» | گفتم: «بله. ممکنه صورت غذاها را بفرستید بالا؟
برای شام غذای مخصوصی میل دارید؟ شکار، یا سوفله؟» |
آسانسور از سه طبقه گذشت و هردفعه صدایی کرد. بعد صدا کرد و ایستاد.
غذای شکارتون چی هست؟» | می تونیم براتون قرقاول یا یلوه تهیه کنیم.» گفتم: «لوه تهیه کنین.» از راهرو گذشتیم.
قالی راهرو کهنه بود. دو سوی راهرو درهای زیادی بود. مدیر ایستاد، قفل یکی از درها را باز کرد و در را گشود.
بفرمایید. اتاق زیبایی ست.»
پسری که لباس دکمه دار پوشیده بود، بسته را روی میز وسط اتاق گذاشت. مدیر پرده ها را باز کرد.
گفت: «بیرون مه آلوده.» اتاق با مخمل قرمز آراسته بود. چندین آیینه، دو صندلی، و یک تخت خواب بزرگ داشت که روی آن پارچه ساتن کشیده بودند. یک در هم به حمام باز می شد. مدیر گفت: «صورت غذاها را می فرستم خدمتتون.» بعد تعظیم کرد و رفت.

صفحه 182 از 395