کاترین گفت: «می تونستیم پیاده بریم، یا این که سوار تراموا بشیم.» گفتم: «حالا می آد، راهشون از این وره.» کاترین گفت: «اونا، یکی داره میآد.» |
درشکه چی اسبش را نگه داشت و دسته فلزی کیلومتر شمارش را پایین کشید. چتر درشکه باز بود و روی کت درشکه چی قطره های باران دیده می شد. کلاه چرمی اش تر بود و برق می زد. با هم روی صندلی نشستیم. چتر درشکه ما را در تاریکی گذاشته بود.
بهش گفتی بره کجا؟» «ایستگاه. یک هتل روبه روی ایستگاه هست که می تونیم بریم.»
همین طور بدون چمدون و اسباب هم میشه رفت هتل؟»| گفتم: «بله.»
گذشتن از خیابانها و رسیدن به ایستگاه، زیر باران راه خیلی طول کشید.
کاترین گفت: «شام نمی خوریم؟ من می ترسم گرسنه ام بشه.» شام رو تو اتاق خودمون می خوریم.» من چیزی ندارم بپوشم. یک ربدوشامبر هم ندارم.» گفتم: «یکی می خریم.» و درشکه چی را صدا کردم.
برو ویا مانزونی، از اون راه برو.» درشکه چی سرش را تکان داد و سر نبش به سوی چپ پیچید. در خیابان بزرگ، کاترین نگاه می کرد که یک مغازه پیدا کند.
گفت: «اینا، این یه مغازه.» گفتم درشکه چی نگه داشت و کاترین پیاده شد، از پیاده رو گذشت و توی مغازه رفت. من توی درشکه نشستم و منتظر شدم. باران می بارید و من بوی خیابان خیس و نفس اسب ها را در باران می شنیدم. کاترین با یک بسته برگشت، سوار شد و راه افتادیم.
درشکه چی اسبش را نگه داشت و دسته فلزی کیلومتر شمارش را پایین کشید. چتر درشکه باز بود و روی کت درشکه چی قطره های باران دیده می شد. کلاه چرمی اش تر بود و برق می زد. با هم روی صندلی نشستیم. چتر درشکه ما را در تاریکی گذاشته بود.
بهش گفتی بره کجا؟» «ایستگاه. یک هتل روبه روی ایستگاه هست که می تونیم بریم.»
همین طور بدون چمدون و اسباب هم میشه رفت هتل؟»| گفتم: «بله.»
گذشتن از خیابانها و رسیدن به ایستگاه، زیر باران راه خیلی طول کشید.
کاترین گفت: «شام نمی خوریم؟ من می ترسم گرسنه ام بشه.» شام رو تو اتاق خودمون می خوریم.» من چیزی ندارم بپوشم. یک ربدوشامبر هم ندارم.» گفتم: «یکی می خریم.» و درشکه چی را صدا کردم.
برو ویا مانزونی، از اون راه برو.» درشکه چی سرش را تکان داد و سر نبش به سوی چپ پیچید. در خیابان بزرگ، کاترین نگاه می کرد که یک مغازه پیدا کند.
گفت: «اینا، این یه مغازه.» گفتم درشکه چی نگه داشت و کاترین پیاده شد، از پیاده رو گذشت و توی مغازه رفت. من توی درشکه نشستم و منتظر شدم. باران می بارید و من بوی خیابان خیس و نفس اسب ها را در باران می شنیدم. کاترین با یک بسته برگشت، سوار شد و راه افتادیم.