نام کتاب: وداع با اسلحه
بودیم، حالم خیلی بد بود.» |
همیشه وقتی با هم هستیم حالمون خوبه.» «ما همیشه با هم خواهیم بود.» | بله، جز این که امشب ساعت دوازده من از اینجا می رم.» عزیزم راجع به این فکر نکن.» همچنان در طول خیابان قدم می زدیم. مه چراغها را زرد کرده بود. کاترین پرسید: «خسته نشده ای؟» تو چه طور؟» من حالم خوبه. قدم زدن کیف داره.» ولی زیاد هم راه نریم.» | باشه.) به سوی یک خیابان فرعی پیچیدیم که چراغ نداشت و رفتیم. من ایستادم و کاترین را بوسیدم. هنگامی که او را می بوسیدم، دستش را روی شانه ام احساس کردم. کاترین بارانی مرا روی خودش کشیده بود. به طوری که بارانی هردوی ما را پوشانده بود. در خیابان پشت به یک دیوار بلند ایستاده بودیم.
گفتم: «بریم یه جایی.»
کاترین گفت: «بریم.» و در طول خیابان رفتیم، تا این که آن خیابان به یک خیابان پهن تر پهلوی یک کانال رسید. سوی دیگر یک دیوار آجری و چند ساختمان بود. در پایین خیابان دیدم یک درشکه دارد از روی پل می گذرد.
گفتم: «می تونیم سر پل یک درشکه سوار شیم.» روی پل، در میان مه، در انتظار درشکه ایستادیم. چند درشکه گذشت، همه پر از آدم هایی که به خانه می رفتند. بعد یک درشکه آمد، اما یک نفر در آن بود، مه داشت به باران مبدل می شد.

صفحه 180 از 395