نام کتاب: وداع با اسلحه
میدان گذشتیم و برگشتیم و به کلیسا نگاه کردیم. از پشت مه زیبا بود. جلو یک مغازه اجناس چرمی ایستادیم. توی ویترین کفش های سواری، ساک دستی چرمی و کفش اسکی گذاشته بودند. هرکدام از اینها مثل اشیای موزه سر جای خودش قرار داشت: چکمه های سواری یک طرف، کفشهای اسکی طرف دیگر. چرم آنها مثل چرم زین مستعمل صاف و تیره و روغنی بود. نور چراغ برق روی چرم تیره روغن زده برق تندی انداخته بود.
ما هم به وقت اسکی بازی می کنیم.» | کاترین گفت: «دو ماه دیگه در مورن وقت اسکی است.» پس بریم اونجا.»
گفت: «خیلی خوب.» بازهم قدم زدیم. از ویترین های دیگر هم گذشتیم و وارد یک خیابان فرعی شدیم.
من هیچ وقت از این راه نیومده ام.»
گفتم: «این همون راهی ست که من میرم بیمارستان.» خیابان باریکی بود و ما از دست راستش می رفتیم. آدم های زیادی توی مه میگذشتند. دو سوی خیابان دکان بود و همه ویترین هاشان روشن بود. از یک ویترین، به یک توده پنیر نگاه کردیم. من جلو یک مغازه اسلحه فروشی ایستادم.
«یک دقیقه بیا تو، می خوام یک قبضه سلاح بخرم.»
چه نوع سلاحی؟»
«هفت تیر.» رفتیم تو و من کمربندم را باز کردم و آن را با جلد خالی اش روی پیشخان گذاشتم. دو زن پشت پیش خان بودند و چند هفت تیر آوردند.
من جلد کمربندم را باز کردم و گفتم: «باید به این بخوره.» جلد هفت تیر من از چرم خاکستری بود و آن را نیمدار خریده بودم که در شهر

صفحه 177 از 395