نام کتاب: وداع با اسلحه
بود، با چهره خندان و موی سفید. وقتی گریه میکرد تمام صورتش وامی رفت. رفتم سر نبش خیابان توی یک دکان مشروب فروشی منتظر ماندم و از پنجره به بیرون نگاه کردم؛ بیرون تاریک و سرد و مه آلود بود. پول عرق گراپا و قهوه را دادم و از پنجره به مردم که زیر نور می گذشتند نگاه کردم. کاترین را دیدم و با انگشت روی شیشه پنجره زدم. کاترین نگاه کرد، مرا دید و لبخند زد. من رفتم بیرون پیش او. کاترین شنل سرمه ای پوشیده بود و کلاه نرمی به سر داشت. با هم قدم زدیم، در طول پیاده رو از مغازه های مشروب فروشی گذشتیم، بعد از میدان بازار و از زیر طاق گذشتیم و به میدان کلیسا رسیدیم. در خیابان خط تراموا کشیده شده بود و آن سوی آن کلیسا بود. مه سفید و مرطوب بود. از خط تراموا گذشتیم.
طرف چپ، ردیف دکانهایی بود که ویترین هاشان روشن بود و ورودی بازارچه هم آنجا بود. میدان را مه گرفته بود و هنگامی که ما به کلیسا نزدیک شدیم، بنا خیلی بزرگ می نمود و سنگهاش تر بود.
می خوای بریم تو؟
کاترین گفت: «نه» بازهم قدم زدیم. جلو ما، در سایه یکی از ستونهای سنگی، یک سرباز و یک دختر ایستاده بودند، و ما از کنار آنها گذشتیم. چسبیده به دیوار ایستاده بودند، و سرباز بارانی اش را دور دختر پیچیده بود.
گفتم: «اینها هم مثل ما هستند.» کاترین گفت: «هیچ کس مثل ما نیست.» مقصودش خوشی ما نبود. کاش به جایی داشتند که برن.» شاید هم جا براشون فایده ای نداشته باشه.» نمی دونم. هرکس باید به جایی داشته باشه که بره.» کاترین گفت: «کلیسا رو دارند.» اکنون از کلیسا گذشته بودیم. از انتهای

صفحه 176 از 395