«من آدم های زیادی رو دیده ام که خودشون رو مخصوصا زخمی کرده اند که از جبهه فرار کنند.» |
سؤال من این نبود. من هم از این زخمی های عمدی دیده ام. خواستم ببینم شما می دونین قضیه اون مردی رو که برای این که خودش رو از کار بندازه، با لگد زد تو خایه های خودش؟ چون که این احساس بیشتر از هر چیز دیگری به احساس یرقان شباهت داره، و احساسی ست که خیال می کنم کمتر زنی تا به حال مزه ش رو چشیده باشه. به همین جهت بود که از شما پرسیدم تا حالا یرقان گرفته این یا نه، چون که...» میس وان کمپن از اتاق بیرون رفت. بعد میس گیج آمد.
مگه به میس وان کمپن چی گفتی؟ کفرش بالا آمده بود.» |
ما داشتیم راجع به مقایسه احساس های مختلف باهم صحبت می کردیم، می خواستم بهش بگم که او هرگز احساس زاییدن...»
گیج گفت: «عجب احمقی هستی. اون می خواد پوست از کلهت بکنه.»
گفتم: «پوست رو کنده. مرخصی مو از بین برد. حالا ممکنه منو دادگاهی هم بکنه. این قدر پست هست.» |
گیج گفت: «هیچ وقت از تو خوشش نمی اومد. قضیه چی بود؟»
میگه من مخصوصأ مشروب خورده ام که یرقان بگیرم، به جبهه برنگردم.»
گیج گفت: «به! من حاضرم قسم بخورم که تو لب هم به مشروب نزده ای، همه حاضرند قسم بخورند.»
آخر شیشه ها رو پیدا کرد.» |
«صد دفعه بهت گفتم این شیشه ها رو بفرست بیرون. حالا شیشه ها کجا هستند؟ »
توی دولابچه.»
سؤال من این نبود. من هم از این زخمی های عمدی دیده ام. خواستم ببینم شما می دونین قضیه اون مردی رو که برای این که خودش رو از کار بندازه، با لگد زد تو خایه های خودش؟ چون که این احساس بیشتر از هر چیز دیگری به احساس یرقان شباهت داره، و احساسی ست که خیال می کنم کمتر زنی تا به حال مزه ش رو چشیده باشه. به همین جهت بود که از شما پرسیدم تا حالا یرقان گرفته این یا نه، چون که...» میس وان کمپن از اتاق بیرون رفت. بعد میس گیج آمد.
مگه به میس وان کمپن چی گفتی؟ کفرش بالا آمده بود.» |
ما داشتیم راجع به مقایسه احساس های مختلف باهم صحبت می کردیم، می خواستم بهش بگم که او هرگز احساس زاییدن...»
گیج گفت: «عجب احمقی هستی. اون می خواد پوست از کلهت بکنه.»
گفتم: «پوست رو کنده. مرخصی مو از بین برد. حالا ممکنه منو دادگاهی هم بکنه. این قدر پست هست.» |
گیج گفت: «هیچ وقت از تو خوشش نمی اومد. قضیه چی بود؟»
میگه من مخصوصأ مشروب خورده ام که یرقان بگیرم، به جبهه برنگردم.»
گیج گفت: «به! من حاضرم قسم بخورم که تو لب هم به مشروب نزده ای، همه حاضرند قسم بخورند.»
آخر شیشه ها رو پیدا کرد.» |
«صد دفعه بهت گفتم این شیشه ها رو بفرست بیرون. حالا شیشه ها کجا هستند؟ »
توی دولابچه.»