فصل بیست و دوم
آن شب هوا سرد شد و روز بعدش باران آمد. از اوسپداله ماجوره که به بیمارستان خودمان می رفتم باران تند می بارید و هنگامی که وارد شدم خیس بودم. بالا، توی اتاقم که رفتم، باران شدیدی بیرون، در بالکن، فرو می ریخت و باد آن را به درهای شیشه ای می باشید. لباسم را عوض کردم و قدری برندی نوشیدم، اما مزه اش خوب نبود. شب احساس ناخوشی کردم و صبح، بعد از ناشتایی، رودل داشتم.
جراح بیمارستان گفت: «شکی نیست. به سفیدی چشم هاش نگاه کنید، خانم.»
میس گیج نگاه کرد. آیینه دادند خودم هم نگاه کردم. سفیدی چشم هایم زرد شده بود و یرقان داشتم. دو هفته بیمار بودم. به همین علت من و کاترین مرخصی را با هم نگذراندیم. تصمیم داشتیم به پالانزا برویم. هنگام پاییز که برگها رنگ عوض می کنند، آنجا خیلی زیباست. از میلان چنان به آسانی می شود به استرزا رفت که آنجا همیشه آدم های آشنا پیدا می شوند. در پالانزا یک دهکده قشنگ هست. آدم می تواند سوار قایق بشود و پارو بزند و به جزیره های ماهیگیرها برود. در بزرگترین جزیره یک رستوران هم هست، ولی ما نرفتیم.
آن شب هوا سرد شد و روز بعدش باران آمد. از اوسپداله ماجوره که به بیمارستان خودمان می رفتم باران تند می بارید و هنگامی که وارد شدم خیس بودم. بالا، توی اتاقم که رفتم، باران شدیدی بیرون، در بالکن، فرو می ریخت و باد آن را به درهای شیشه ای می باشید. لباسم را عوض کردم و قدری برندی نوشیدم، اما مزه اش خوب نبود. شب احساس ناخوشی کردم و صبح، بعد از ناشتایی، رودل داشتم.
جراح بیمارستان گفت: «شکی نیست. به سفیدی چشم هاش نگاه کنید، خانم.»
میس گیج نگاه کرد. آیینه دادند خودم هم نگاه کردم. سفیدی چشم هایم زرد شده بود و یرقان داشتم. دو هفته بیمار بودم. به همین علت من و کاترین مرخصی را با هم نگذراندیم. تصمیم داشتیم به پالانزا برویم. هنگام پاییز که برگها رنگ عوض می کنند، آنجا خیلی زیباست. از میلان چنان به آسانی می شود به استرزا رفت که آنجا همیشه آدم های آشنا پیدا می شوند. در پالانزا یک دهکده قشنگ هست. آدم می تواند سوار قایق بشود و پارو بزند و به جزیره های ماهیگیرها برود. در بزرگترین جزیره یک رستوران هم هست، ولی ما نرفتیم.