نام کتاب: وداع با اسلحه
من راستی مشروب نمی خوام.» یه لیوان بخور.» خیلی خوب. من یک سوم لیوان آب خوری برندی ریختم و نوشیدم.
کاترین گفت: «این خیلی بود. می دونم برندی مال آدم های قهرمانه، ولی تو دیگه نباید زیاده روی کنی.» |
بعد از جنگ کجا زندگی کنیم؟» |
گفت: «شاید تو خونه به خانواده پیر. سه سال من همه ش مثل بچه ها منتظر بودم جنگ موقع عید کریسمس تموم بشه. حالا دیگه منتظر موقعی هستم که پسرمون درجه ستوانی بگیره.»
شاید سرلشگر بشه.» اگه این جنگه که صد سال طول میکشه، او وقت داره هر دو درجه رو
بگذرونه.»
تو یه لیوان نمی خوای؟» نه. مشروب همیشه تو رو سر کیف می آره ولی منو دیوونه میکنه.» «تا حالا برندی نخورده ای؟»
نه عزیزم. من زن خیلی املی هستم.» من دستم را برای بطری به پایین دراز کردم و یک لیوان دیگر ریختم.
کاترین گفت: «من بهتره برم یه سری به هموطن های تو بزنم. می خوای روزنامه هارو بخون تا من برگردم.» |
حتما باید بری؟» «یا حالا یا بعد.» خیلی خوب، حالا.» بعدم بر می گردم.» | گفتم: «تا اون وقت من روزنامه ها رو تمام کرده ام.»

صفحه 169 از 395