نه.»
«همش همین جور خواهد بود. تو اصلا نباید نگران باشی. من می بینم که نگران هستی. نگرانی رو بذار کنار، همین حالا بذار کنار، عزیزم. به لیوان مشروب میخوای؟ میدونم. یک لیوان مشروب همیشه تو رو سرحال می آره.»
نه. من سرحالم. تو هم خیلی عالی هستی.»
نخیر نیستم. ولی اگر تو یه جایی رو انتخاب کنی که بریم، من همه وسایل رو جور میکنم که با هم باشیم. ماه اکتبر باید خیلی عالی باشه. عزیزم، باهم مثل ماه خوش میگذرونیم، وقتی هم تو رفتی جبهه، من هر روز برات کاغذ می نویسم.» |
اون وقت تو کجا هستی؟» | هنوز نمی دونم. حتما یه جای خیلی عالی. ترتیب همه اینها رو میدم.»
مدتی خاموش بودیم و حرف نزدیم. کاترین روی تخت خواب نشسته بود و من به او نگاه می کردم ولی به همدیگر دست نمی زدیم. مانند وقتی که کسی وارد اتاق می شود و آدم ناراحت است از همدیگر جدا بودیم. کاترین دستش را دراز کرد و دست مرا گرفت.
عزیزم، تو عصبانی که نیستی، آره؟» |
«نه.)
خودت را گرفتار حس نمیکنی؟» شاید یک کمی چرا، ولی نه این که علتش تو باشی.»
مقصودم این نیست که علتش من باشم. چرا پرت میگی؟ میگم یعنی اصولا خودت رو گرفتار حس نمی کنی؟»
تو هم همیشه خودت رو جسما گرفتار حس میکنی.» کاترین بی آنکه دستش را تکان بدهد یا از دست من بیرون بکشد
«همش همین جور خواهد بود. تو اصلا نباید نگران باشی. من می بینم که نگران هستی. نگرانی رو بذار کنار، همین حالا بذار کنار، عزیزم. به لیوان مشروب میخوای؟ میدونم. یک لیوان مشروب همیشه تو رو سرحال می آره.»
نه. من سرحالم. تو هم خیلی عالی هستی.»
نخیر نیستم. ولی اگر تو یه جایی رو انتخاب کنی که بریم، من همه وسایل رو جور میکنم که با هم باشیم. ماه اکتبر باید خیلی عالی باشه. عزیزم، باهم مثل ماه خوش میگذرونیم، وقتی هم تو رفتی جبهه، من هر روز برات کاغذ می نویسم.» |
اون وقت تو کجا هستی؟» | هنوز نمی دونم. حتما یه جای خیلی عالی. ترتیب همه اینها رو میدم.»
مدتی خاموش بودیم و حرف نزدیم. کاترین روی تخت خواب نشسته بود و من به او نگاه می کردم ولی به همدیگر دست نمی زدیم. مانند وقتی که کسی وارد اتاق می شود و آدم ناراحت است از همدیگر جدا بودیم. کاترین دستش را دراز کرد و دست مرا گرفت.
عزیزم، تو عصبانی که نیستی، آره؟» |
«نه.)
خودت را گرفتار حس نمیکنی؟» شاید یک کمی چرا، ولی نه این که علتش تو باشی.»
مقصودم این نیست که علتش من باشم. چرا پرت میگی؟ میگم یعنی اصولا خودت رو گرفتار حس نمی کنی؟»
تو هم همیشه خودت رو جسما گرفتار حس میکنی.» کاترین بی آنکه دستش را تکان بدهد یا از دست من بیرون بکشد