نام کتاب: وداع با اسلحه
نمی دونم. ولی بالاخره میکنم.» تو چه قد عالی هستی.» | «نخیر نیستم. ولی وقتی که آدم چیزی نداشته باشه که ببازه، اداره کردن زندگی چندون سخت نیست.» |
یعنی چه طور؟» |
«هیچی. فقط داشتم فکر می کردم موانعی که به وقت آن قدر بزرگ بودند، حالا چه قدر کوچک به نظر می آن.»
به نظر من ممکنه مشکل باشه.»
نخیر نیست، عزیزم. اگر لازم شد من اصلا کارو ول میکنم، ولی به اینجاها نمیکشه.»
کجا بریم؟» برای من مهم نیست. هرجا تو بخوای، هرجا که هیچکی رو نشناسیم.» برات مهم نیست کجا بریم؟» | «نه. هرجا باشه من دوست دارم.» کاترین ناراحت و گرسنه به نظر می رسید.
چته کاترین؟» «هیچی. چیزیم نیست..»
چرا، هست.) نه، هیچی نیست. واقعا میگم، چیزیم نیست.» می دونم هست. بگو عزیزم، به من بگو.» |
چیزی نیست.» | «بگو به من.» |
نمی خوام بگم. می ترسم تو رو ناراحت یا نگران بکنم.» «نه، نمیکنی.»

صفحه 164 از 395