نام کتاب: وداع با اسلحه
نه. من اینها رو محض تفریح ساختم. بده به دوست دخترتون.»
خیلی ممنون، تا باز همدیگه رو ببینیم.» «امیدورام.»
راهم را ادامه دادم و به بیمارستان رفتم. چند نامه رسیده بود. یک نامه اداری و چندتای دیگر. مقرر شده بود که من سه هفته به عنوان استراحت به مرخصی بروم و به جبهه برگردم. نامه را دوباره با دقت خواندم. خوب، این شد یک چیزی. مرخصی از چهارم اکتبر که دوره معالجه ام به پایان می رسید آغاز می شد. سه هفته بیست و یک روز است. یعنی تا بیست و پنجم اکتبر. خبر دادم که شام بیرون هستم و در همان خیابان، قدری بالاتر از بیمارستان، برای شام به یک رستوران رفتم و نامه هایم و روزنامه کوریره دلا سرا را خواندم. یک نامه از پدربزرگم بود که خبرهای خانوادگی و تشویق به میهن پرستی و یک برات دویست دلاری و چند تکه بریده شده از روزنامه در آن بود، یک نامه بی مزه از کشیش سالن غذاخوری مان بود و یک نامه هم از مردی که می شناختم و در نیروی هوایی فرانسه خدمت می کرد و با یک دسته آدم های اهل دل افتاده بود و راجع به آنها نوشته بود. یک یادداشت هم از رینالدی بود که پرسیده بود چه قدر دیگر خیال دارم در میلان بمانم و وضع از چه قرار است؟ از من خواسته بود که صفحه های گرامافون برایش ببرم و صورتی هم در جوف نامه گذاشته بود. من یک بطری کوچک شراب کیانتی با شام نوشیدم، سپس یک قهوه با یک لیوان برندی نوشیدم، روزنامه را تمام کردم، نامه هایم را توی جیبم گذاشتم، روزنامه را با انعام پیش خدمت روی میز رها کردم و بیرون رفتم. در اتاق خودم در بیمارستان، لباسم را کندم و پیژامه و ب دوشامبر پوشیدم و پرده دری را که به بالکون باز می شد، پایین کشیدم و در رخت خواب نشستم و از میان توده روزنامه هایی که خانم مایرز برای پسرهایش در بیمارستان

صفحه 162 از 395