سر راهم به آرایشگاه رفتم، ریشم را تراشیدم و به بیمارستان برگشتم. پایم خوب شده بود و معلوم بود که تا مدتی دیگر از این بهتر نمی شود. سه روز پیش برای معاینه رفته بودم. هنوز تا پایان دوره معالجه در اوسپداله ماجوره چند معالجه دیگر مانده بود و من در طول خیابان می رفتم و تمرین می کردم که بدون لنگیدن راه بروم. یک پیرمرد زیر یک طاق نیم رخ آدم را روی کاغذ می برید. ایستادم و او را تماشا کردم. دو دختر پز گرفته بودند و پیرمرد طراح نیم رخ آنها را تند و تند می برید و سرش را یک وری گرفته بود و به آنها نگاه می کرد. دخترها کرکر می خندیدند و پیرمرد قبل از این که نیم رخ ها را روی کاغذ سفید بچسباند و به دخترها بدهد، آنها را به من نشان داد.
گفت: «خیلی خوشگل اند. شما هم می خواین، سرکار ستوان؟»
دخترها رفتند و همچنان به نیمرخ خود نگاه می کردند و می خندیدند. دخترهای قشنگی بودند. یکی از آنها در مغازه مشروب فروشی روبه روی بیمارستان کار می کرد.
گفتم: «خیلی خوب.» کلاه تون رو وردارین.» نه. با کلاه.»
پیرمرد گفت: «چندون قشنگ نمیشه. اما،» - چهره اش درخشید - «اما بیشتر نظامی وار میشه.»
کاغذ سیاه را با نوک قیچی چید، بعد دو ورقه را از هم جدا کرد و دو نیمرخ را روی یک کارت چسباند و به من داد.
چقدر میشه؟» دو دستش را تکان داد: «قابل نیست. این ها رو برای خودتان ساختم.» خواهش می کنم.» چند سکه درآوردم: «خواهش می کنم. محض تفریح.»
گفت: «خیلی خوشگل اند. شما هم می خواین، سرکار ستوان؟»
دخترها رفتند و همچنان به نیمرخ خود نگاه می کردند و می خندیدند. دخترهای قشنگی بودند. یکی از آنها در مغازه مشروب فروشی روبه روی بیمارستان کار می کرد.
گفتم: «خیلی خوب.» کلاه تون رو وردارین.» نه. با کلاه.»
پیرمرد گفت: «چندون قشنگ نمیشه. اما،» - چهره اش درخشید - «اما بیشتر نظامی وار میشه.»
کاغذ سیاه را با نوک قیچی چید، بعد دو ورقه را از هم جدا کرد و دو نیمرخ را روی یک کارت چسباند و به من داد.
چقدر میشه؟» دو دستش را تکان داد: «قابل نیست. این ها رو برای خودتان ساختم.» خواهش می کنم.» چند سکه درآوردم: «خواهش می کنم. محض تفریح.»