ما ساخته است. مهم این است که آدم متوجه نشود. هر کشوری که آخر از همه متوجه شود کارش ساخته است جنگ را خواهد برد. یک لیوان دیگر نوشیدیم. آیا من در ستاد کسی هستم؟ نه. خودش هست. همه چیز افتضاح است. ما در باشگاه تنها بودیم و روی یکی از نیمکت های چرمی تکیه داده بودیم. پوتین های او چرم تیره ای داشت که با واکس صاف و براق شده بود. پوتین های زیبایی بود. گفت که همه چیز خراب است. فقط به تعداد لشگرها و افراد فکر می کنند. همه شان بر سرلشگر جار و جنجال راه می اندازند و همین که فراهم کردند فقط بلدند آن ها را به کشتن بدهند. کار همه شان ساخته است.
آلمانها پیروز می شوند. به خدا آنها را می گویند سرباز. سرباز یعنی سرباز آلمانی؛ ولی آنها هم کارشان ساخته است. کار همه ما ساخته است. من درباره روسیه پرسیدم. گفت آنها مدتی است که کارشان ساخته است و من به زودی خواهم دید که کارشان ساخته است. دیگر این که اتریشی ها هم کارشان ساخته است. اگر چند تا از آن لشکرهای آلمانی را داشتند کاری از دستشان بر می آمد. آیا به نظر او در این پاییز حمله خواهند کرد؟ البته خواهند کرد. کار ایتالیایی ها ساخته است. همه می دانند کارشان ساخته است. آلمان ها از راه ترنتینو سرازیر می شوند و راه آهن را در ویچنزا قطع می کنند. آنوقت ایتالیایی ها کجا می مانند؟ گفتم در سال شانزده یک بار این کار را کردند. ولی نه با آلمانها. گفتم چرا. گفت ولی احتمال دارد این کار را نکنند، چون که خیلی ساده است. حتما به یک کار بغرنجی دست می زنند و کارشان حسابی ساخته می شود. گفتم که من باید بروم. باید به بیمارستان برگردم. گفت: «خداحافظ.» بعد با خوش رویی گفت: «موفق باشی!» میان بدبینی کلی و خوشرویی شخصی اش تضاد شدیدی به چشم می خورد.
آلمانها پیروز می شوند. به خدا آنها را می گویند سرباز. سرباز یعنی سرباز آلمانی؛ ولی آنها هم کارشان ساخته است. کار همه ما ساخته است. من درباره روسیه پرسیدم. گفت آنها مدتی است که کارشان ساخته است و من به زودی خواهم دید که کارشان ساخته است. دیگر این که اتریشی ها هم کارشان ساخته است. اگر چند تا از آن لشکرهای آلمانی را داشتند کاری از دستشان بر می آمد. آیا به نظر او در این پاییز حمله خواهند کرد؟ البته خواهند کرد. کار ایتالیایی ها ساخته است. همه می دانند کارشان ساخته است. آلمان ها از راه ترنتینو سرازیر می شوند و راه آهن را در ویچنزا قطع می کنند. آنوقت ایتالیایی ها کجا می مانند؟ گفتم در سال شانزده یک بار این کار را کردند. ولی نه با آلمانها. گفتم چرا. گفت ولی احتمال دارد این کار را نکنند، چون که خیلی ساده است. حتما به یک کار بغرنجی دست می زنند و کارشان حسابی ساخته می شود. گفتم که من باید بروم. باید به بیمارستان برگردم. گفت: «خداحافظ.» بعد با خوش رویی گفت: «موفق باشی!» میان بدبینی کلی و خوشرویی شخصی اش تضاد شدیدی به چشم می خورد.