نام کتاب: وداع با اسلحه
شرط بستیم و بعد نفری یک لیوان دیگر ویسکی سودا نوشیدیم. من حالم خیلی خوش بود و چند نفر ایتالیایی دیگر هم با خودمان راه انداختیم که هرکدام یک لیوان با ما نوشیدند و نزد دخترها برگشتیم. این ایتالیایی ها هم تشریفاتی بودند و رفتارشان با آن دو نفری که پیشتر با ما آمده بودند جور بود. کمی بعد، هیچ کس نمی توانست بنشیند. من بلیط ها را به کاترین دادم.
کدام اسبه؟» من نمی دونم. آقای مایرز انتخاب کرده.»|
حتی اسمش رو هم بلد نیستی؟» | «نه، اسمش رو تو برنامه می تونی پیدا کنی، گمون کنم شماره پنجه.» کاترین گفت: «تو عجب اعتقادی داری.»
اسب شماره پنج برنده شد، ولی پولی از آن درنیامد. آقای مایرز عصبانی بود.
گفت: «آدم باید دویست لیر مایه بذاره تا بیست لیر ببره. دوازده لیر به ده لیر که ارزش نداره. خانم من بیست لیر باخت.»
کاترین به من گفت: «من هم با تو می آم پایین.» ایتالیایی ها همه پا شدند. ما رفتیم پایین و وارد گردشگاه اسبها شدیم.
کاترین پرسید: «از این اسب دوانی خوشت می آد؟» «آره. مثل این که خوشم می آد.» |
گفت: «من هم فکر میکنم خوبه. ولی عزیزم من تحمل دیدن این همه آدم رو ندارم.»
«ما که زیاد آدم ندیده ایم.» | «نه، ولی اون مایرز و زنش، اون مردی که مال بانکه و زنش و دخترش..) گفتم: «همین یا روست که برات های منو می پردازه.» « آره. ولی بالاخره اگه اون نبود، یکی دیگه می پرداخت. اون چارتا

صفحه 156 از 395